سعي در به دست آوردن دل وحشي داريم، و اين خطاست. سپس سعي در پايبند كردنش مي نماييم، اين هم خطاي بزرگ تر. ماندني نيست اين پرنده، پرواز خواهد كرد، بيهوده مكوش. دل وحشي؛ مخاطرات سفر را به امنيت قفس، ارزن ناچيز آزادي را به گندم درشت اسارت، و چنگال تيز باز شكاري را به آغوش مهربان دست هايت ترجيح مي دهد. اين پرنده وحشي را لحظه اي از قفس چشم هايت بيرون بياور، تپش قلبش را در دست هايت به وضوح خواهي شنيد، و تقلاي شديد روحش را، گريز سريعش را نبايد به دل بگيري، مال تو نيست. تنها مي تواني پروازش را به خاطر بسپاري. بي گمان زيباست آزادي، . . . و تو هنوز در اين فكري كه جز مهرباني كار ديگري نكرده اي، چرا گريخت؟ كار دل است ديگر، منطق نمي شناسد!
+ نوشته شده در شنبه 1388/04/06ساعت 11:4 توسط آردم |
يكي از دوستهاي من، آدم فوق العاده جالبي است، او يك تئوريسين است و پايه گذار اسلام آسان! هميشه در حال نقشه كشيدن است، چون به هيچ كدام از نقشه هاي دنيا اعتماد ندارد! جالب اين جاست كه او خودش را يك آمريكايي الاصل مي داند و تكيه كلام او هميشه اين است كه: «كشور من ايالات متحده، خاك ايران را به توبره خواهد كشيد!» حرف هاي او بيشتر جنبه شوخي دارد و اين شوخي هاي او نيز حد و مرز نمي شناسد. يك روز با رفقا دور هم نشسته بوديم و در مورد كساني بحث مي كرديم كه ادعاي امام زمان بودن كرده بودند، اين دوست ما بحث را جمع بندي كرد و يك تئوري ارائه داد كه باعث شد تا يك ساعت بخنديديم. تئوري او اين بود كه: تا وقتي امام زمان شما (قبلا گفتم او خودش را ايراني فرض پاورقي : بنا به گزارشات واصله اين دوست عزيز قبل از آمريكايي شدن خودش را فرانسوي الاصل مي دانست!
نمي كند) زنده است هر از چند گاهي كسي ادعاي امام زمان بودن خواهد كرد و عده اي از شما ايراني هاي احمق هم حرف هايش را باور خواهيد كرد و دنبال حرف هايش راه خواهيد افتاد، من به سازمان جاسوسي كشورم (CIA) طرحي پيشنهاد مي دهم كه در آن گروهي به نام X تشكيل دهد و آن را با پيشرفته ترين سلاح ها تجهيز كند كه وظيفه آن دستگيري اين منجي آخر الزمان باشد تا او را شهيد كنيم كه خيال شما ايراني ها راحت شود.
+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/03ساعت 12:0 توسط آردم |
با يكي از دوستهايم رفته بوديم قبرستان، تصميم گرفتيم برويم ديدن مادربزرگم (چند ساليه مرده، روحش شاد)، خلاصه يك فاتحه اي نثارش كرديم و بعد از آن داشتيم بين قبرها قدم مي زديم و سنگ قبرها را نگاه مي كرديم، روي يكي از سنگ قبرها يك شعر خيلي قشنگ بود، ايستاديم شعرش را خوانديم، من كه خودكار و كاغذ همراهم بود، شعر را يادداشت كردم. در همين حال دو تا دختر از كنارمان رد مي شدند، وقتي كاغذ و خودكار را دستم ديدند، شنيدم يكي به ديگري گفت: «این قبر مال كيه كه اينا مي خوان ازش امضا بگيرن!» رويم را برگرداندم طرف دوستم ببينم او هم شنيده يا نه، او هم برگشت طرف من، هر دو همزمان زديم زير خنده. همه سر قبر مرده هايشان ناراحت بودند و ما داشتيم مي خنديديم، وقتي ديديم مردم پاورقي : تا حالا اينقد تو قبرستون نخنديده بودم، خيلي خوش گذشت جاتون خالي!
چپ چپ نگاهمان مي كنند، فورا در رفتيم!
+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/03/20ساعت 18:49 توسط آردم |
هر انساني هنرهاي بيشماري دارد و اين هنرها در ميان افراد جامعه ايراني به علت دارا بودن فرهنگ و تاريخ و [از اين جور چيزاي] طولاني بسيار شايع تر از جوامع غربي و آمريكايي است. هنري كه قرار است من بدان اشاره كنم هنر گنده گويي و گنده پروري است، در حقيقت هنر اضافه كردن پياز داغ به حوادث و ماجراها؛ هيچ كدام از ما يك حادثه عادي را دوست نداريم و حتما بايد در حين تعريف يك خاطره پيش پا افتاده، قسمت هاي يكنواخت آن را [قسمت اعظم ماجرا] سانسور و برخي قسمت هاي اكشن بدان اضافه كنيم. حتي در برخي موارد كه خود شنونده هم واقف به خيالي بودن داستان است، باز خود را به حقيقت داشتن ماجرا متقاعد مي كند! اين گونه است كه ايراني جماعت، جماعتي كلا هنرپرور از آب در آمده است! بايستي در اين گونه مواقع گفت: «یا شیخ! انت خذنا و انت یتفکر انا الاسگل؟ واقعا چرا خودمان را مجبور ميكنيم طرف مقابلمان فكر كند هيچ نمي فهميم و هر چه بخواهد مي تواند به ما بقبولاند، حداقل شبيه آن خر عاقل باشيم. ماجراي خر عاقل : خر داشت به انسان ها می خندید انسان ها نیز به خر می خندیدند و
[ترجمه: ای شیخ! آیا براستی ما را گرفتی و گمان می کنی ما اسگل هستیم؟]»
می گفتند بی خیالش خر است دیگر، نمی فهمد. ولی خر واقعا می فهمید به چه دارد
می خندد. آخر در اکثر موارد زیاد فهمیدن هم خنده دارد! [همين خودش پاورقي بود]
+ نوشته شده در جمعه 1388/03/15ساعت 14:16 توسط آردم |
عید همه دوستان عزیز مبارک!!! هر چند عید دیگر رو به تمام شدن است ولی من الان فرصت کردم سری به اینترنت بزنم، بنابراین دوستان عزیز باید عذر مرا بپذیرند، چون در این روزها با حجم عظیمی از n عدد مهمان روبرو بودیم که تازه این n به سمت بی نهایت هم میل می کرد! یک عید دیگر آمد و همچون روزهای عادی دیگر سپری شد، نمی دانم من به روزمرگی رسیده ام یا رسم روزگار بر این شده است. تنها موردی که از عید امسال به یادم مانده دید و بازدید از خانه خاله بود که کلی آجیل سرقت کردیم و در جیب مبارک ریختیم [با همکاری عده کثیری از اقوام، آشنایان و وابستگان]! اما، بچه که بودیم عید که می آمد، کلی خوش به حال ما می شد، تا سر حد بالا آوردن روی سفره هفت سین ِ صاحب خانه می خوردیم و والدین عزیز هم هی لب و دندان! می گزیدند، که آبروریزی نکنیم، ولی کو گوش شنوا! تازه همه چیز هم می خوردیم، حتی سمنو و سنجد هفت سین! یادش به خیر... پاورقی 1 : خداییش وقتی چیزی رو به آدم تعارف میکنن نمی چسبه، ولی وقتی همونو می دزدی خیلی حال میده، نمی دونم فلسفش چیه! پاورقی 2 : همه عیدای بچگی یادمه، ولی بزرگ که شدم دیگه عید مفهوم عید بودنشو از دست داد.![]()
+ نوشته شده در جمعه 1388/01/07ساعت 19:50 توسط آردم |
امروز به صورت خیلی اتفاقی 27 ساله شدم! دیشب یک شب عادی بود مثل بقیه شب ها، ولی یک دوست مراحم (مزاحم نیست مراحمه درست بخونیدش) ساعت یک نصفه شب اسمس زد و یادآوری کرد که تو 29 ساله شدی!!! این جوری شد که فهمیدم امروز روز تولدمه! در آن زمانی که 9 ساله بودم و توی حیاط مدرسه کنار درخت های چنار به پسرهای کلاس پنجمی که قدشان از من و دوستان 100 سانتی متری ام بزرگ تر بود نگاه می کردم، 11 سالگی برایم غیر قابل باور بود و مطمئن بودم که قبل از رسیدن به آن سن خواهم مرد! اما در نهایت تعجب 11 ساله شدم و هیچ اتفاقی هم نیفتاد. از آن به بعد بود که دیگر حساب روزها و سال ها از دستم در رفت، و تعداد بیشماری از ۱۸ اسفندها را پشت سر گذاشتم، تا این که امروز فهمیدم 27 ساله شده ام. آن موقع بزرگ شدن خیلی دورتر از این ها بود... حتی فکر می کردم آدم در سن 26 – 25 سالگی پیر می شود و در سن 30 سالگی خودش باید دیوان شهریار و دیوان حافظ و رادیو جیبی و چمدانش را بردارد و به خانه سالمندان برود! امروز 16 سال از کلاس پنجم بودنم می گذرد و من هنوز احساس بزرگ سالی نمی کنم، حتی انتظار هیچ عددی را هم نمی کشم که به آن برسم. می خواهم این 27 سالگیم را زندگی کنم... پاورقی 1 : دوستم اشتباه حساب کرده بود، کلی بهش خندیدم با اون ریاضیات ضعیفش. پاورقی 2 : از کلاس پنجم به این طرف هیچ یک از تولدام یادم نمیاد، چون واسه هیچ کدوم جشن تولد نداشتم. پاورقی 3 : امروزم نه جشن تولدی در کاره، نه هدیه ای. پاورقی 4 : این 27 سالگی رو به شرطی زندگی می کنم که بذارن.
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/12/18ساعت 18:59 توسط آردم |