دختر کوچولوی 5 ساله رو سینه باباشه. داره به سختی نفس می کشه. - بابا چلا بلقا لو لوشن نمیکنی؟ من می تلسم. - نمی تونم از جام پاشم دخترم، وگرنه روشن کردن برق که چیزی نیست کل خونه رو واست چراغونی می کردم. - بابا اینجا خیلی تالیکه، مامان کجاس؟ داداش علی کجاس؟ آبجی لاحله کجاس؟ یه قطره اشک از گوشه چشم پدر پایین میریزه. - دخترم، اونا هم همین جان، یه کم اونورترن، خوابیدن. آروم تر حرف بزن بیدار نشن. دختره گریه ش میگیره - بابا من مامانمو میخوام. - گفتم که دخترم خوابه. دختره هق هقش میگیره، میخواد گریه کنه، ولی گرد و خاک میره تو گلوش و سرفه ش میگیره. هیچ کاری از دست باباش بر نمیاد. دختره سرفه میکنه. باباش احساس میکنه زیر گلوش گرم تر شده؛ احساس میکنه زیر گلوش لزج شده. دیگه صدای دختره شنیده نمیشه، فقط نفس های کوتاه و بریده شو میشنوه، اما بازم نمیتونه کمکش کنه. همون جوری که صورتش رو به بالاست از خدا میخواد دختر کوچولوش رو کمک کنه. - خدایا جون منو بگیر اما دخترم رو کمکش کن. صدایی میشنوه. صدای پارس سگه، بعدش هم صدای زمزمه های خفیفی میاد. (فکر کنم کسی اینجا باشه بیاین کمکم کنین) پدر توجهی به صداها نداره فقط به فکر دختر کوچولوی شیرین زبونشه. نفس کشیدن دختر کوچولو رو روی سینه ش دیگه حس نمیکنه. اشک از چشمش سرازیره. یه روزنه کوچیک پیدا میشه که نور ازش میزنه تو. بابا ساکته نمیخواد پیداش کنن. اون زندگی رو بدون دختر کوچولوش نمی خواد. روزنه بزرگ تر شده. نور خورشید دیگه چشماشو اذیت میکنه. یه نفر از سوراخ سرک میکشه. - پیداش کردم بیاین، دو نفرن، جعبه کمک های اولیه رو بیارین. بابا رو میخوان از زیر آوار در بیارن، زیر گلوش خونی هست. داره گریه میکنه. - نمیخوام درم بیارین، می خوام همین جا با دخترم باشم... دختر کوچولو رو سینه باباش مرده. امداد گرها همشون دارن گریه میکنن، اما باید وظیفه شون رو انجام بدن. اونا تو این فکرن که کدومشون حق دارن: خودشون، که می خوان بابا رو نجات بدن یا بابا، که نمی خواد از دخترش جدا بشه. به یادبود زلزله بم.
+ نوشته شده در شنبه 1386/10/01ساعت 13:18 توسط آردم |