تبليغاتX
این خانه سیاه است

 

اون روز کدخدا رفته بود بازار هفتگی شهر برای خرید، تو این بازار از جون مرغ تا شیر آدمیزاد! می شد پیدا کرد. کدخدا دنبال یک الاغ خوب و قوی هیکل بود تا بتونه همراه با آقا الاغه کارها رو انجام بدن. اما هرچه گشت نتونست الاغ مورد نظرش رو پیدا کنه و بالاخره هم مجبور شد خانم الاغه رو بخره و بیاره خونه.

خانم الاغه خیلی خوشگل بود، حتی بدون آرایش هم خیلی تو چشم می زد.

به محض این که کدخدا خانم الاغه رو آورد خونه، آقا الاغه در اولین نگاه یک دل نه، صد دل عاشق او شد. ولی به روی خودش نیاورد.

یکی دو  روز گذشت و آقا الاغه دیگه از خواب و خوراک افتاده بود، یک روز دل به دریا زد و با خودش گفت امروز باید تکلیف خودم رو روشن کنم.

بنابراین یک دسته شبدر تازه برداشت و رفت پیش خانم الاغه.

خانم الاغه داشت تو خاک غلط میزد، به محض دیدن آقا الاغه بلند شد و ایستاد.

آقا الاغه شبدرها رو گذاشت جلوی خانم الاغه، ولی شرم و حیا مانع شد و باز هم نتونست چیزی بگه، واسه همین برگشت.

اما از اونجایی که خانم الاغه، الاغ فهمیده ای بود، کل ماجرا دستگیرش شد، ولی نمی خواست به آقا الاغه رو بده. می خواست آقا الاغه خودش شجاعت گفتن حرف دلش رو بدست بیاره.

از اون طرف خانم الاغه هم هر وقت آقا الاغه رو می دید ته دلش قلقلک می شد، و پس از چند روز! فهمید که اون هم عاشق آقا الاغه شده.

اونا کم کم با هم دوست شدند. آقا الاغه هر روز سهم جوی خودش رو به خانم الاغه می داد و ساعت ها با هم می نشستند و حرف می زدند. به این ترتیب روزگار خری اون ها به خوبی و خوشی سپری می شد.

(به عنوان مثال):

اون روز آقا الاغه و خانم الاغه خیلی سرحال بودن، چون تعطیل بود و کار زیادی نداشتن. پس تمام روز رو می تونستن با هم باشن. یک دفعه آقا الاغه با جفتک زد توی شکم خانم الاغه و خانم الاغه هم عرعر ظریفی کرد و  به نوبه خودش با جفتک زد توی صورت آقا الاغه، سپس کلی با هم خندیدن. پس از اون ماجرا تا چند روز پای چشم آقا الاغه ورم کرده بود، اما خوشحال بودن که چه عشق خری زیبایی نسبت به هم دارن.

چند روز دیگر به همین ترتیب گذشت و آقا الاغه و خانم الاغه شاد و خرم به زندگی ادامه می دادند.

.

.

.

اما متاسفانه عشق آن ها زیاد دوام نیاورد و پس از یک هفته دیگر از هم جدا شدند، چون کدخدا به خاطر لاغر شدن آقا الاغه خانم الاغه رو برد و توی بازار هفتگی شهر فروخت.

اما آقا الاغه هیچ وقت خاطره اون عرعر و جفتک رو فراموش نکرد.

 

پاورقی نویسنده: مواظب عشق خری باشین، چون ممکنه عشقتون رو ببرن تو بازار هفتگی بفروشن.

  

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/29ساعت 8:26 توسط آردم |


 

دوست دارید وقتی از خیابان رد می شوید، آب های جمع شده در خیابان را یک پیکان مسافر کش مدل 57 به سر تا پایتان بپاشد یا یک زانتیای سفید؟

این یک سوال واقعی است، و مسلما یک جواب واقعی هم دارد.

به نظر خود من ماجرای انتخابات این دوره از مجلس در شهر ما شبیه ماجرای بالاست، برایمان فرقی نمی کند که چه کسی به مجلس راه پیدا کند (چون آدم قابلی جزو کاندیداها نیست)، ولی باز هم حرص و جوش می زنیم.

ضمنا با توجه به حجم بی نهایت* تبلیغات (له و علیه) کاندیداها، آدم بلاتکلیف می ماند که چه کسی راست می گوید و چه کسی دروغ؛

پارازیت:

* (از وقتی یادم می آید، بی نهایت مفهومی بدون مفهوم (تعریف نشده) بود، که  باید به مفهوم می رسید و مسوولیت رفع ابهامش هم همیشه با ما بود. و این است که مساله را قوز بالا قوز می کند.)

یادمان باشد از لحظه ای که متولد می شویم در عمل انتخاب شده ملیت و مذهب قرار می گیریم، بنابراین  عشق به وطن یک ضرورت است و شرکت در انتخابات نیز یک وظیفه، دینداری ما هم به همین گونه رشد می یابد و تابع محیط می شود اگر ما در خوشبینانه ترین حالت یک مسلمان جستجوگر بار آمده باشیم، می توانیم  به جای تحقیق در دین به توجیه آن بپردازیم. چون انتخاب ما (در دین) قبلا صورت گرفته است و حداکثر می توانیم توجیه گر خوبی باشیم. بحث روی این مطلب به بعد موکول می شود.

بر گردیم سر مطلب اصلی یعنی انتخابات:

همانند اصل بالا فعالیت های سیاسی ما هم (از جمله شرکت در انتخابات )، تابع شرایط محیطی است و  بیشتر به خاطر این که از قبل بنا به دلایل مختلفی کاندیدای مورد نظر را انتخاب کرده یا مد نظر گرفته ایم به تحقیق در مورد آن ها نمی پردازیم بلکه فقط به توجیه اعمال آن ها اکتفا می کنیم.

سعی کنیم با چشم باز تصمیم بگیریم؛

چون تجربه جهانی نشان می دهد که توسعه واقعی هرگز از طریق فشار از بالا محقق نخواهد شد. این حکومت ها نیستند که توسعه، به معنای واقعی آن را محقق می کنند؛ بلکه توسعه بدست مردمی – از همه قشرها و طبقات اجتماعی – محقق می شود که شایستگی و بلوغ لازم برای نیل به توسعه را پیدا کرده باشند.*

 

پاورقی نویسنده :

* قسمت آخر برداشتی بود از کتاب توسعه و نابرابری / محمد جواد زاهدی

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/12/19ساعت 17:49 توسط آردم |


 

کلاغ سیاه لکه ننگی بود بر همه هستی. حتی آسمان هم با آن همه بزرگیش جایی برای این کلاغ سیاه نداشت.  صدای ناموزونش همواره دلخراش بود و همه را می رنجاند؛ با حضور او نه گلی می شکفت و نه دلی شاد می شد.

بنابراین کلاغ  خودش را دوست نداشت؛ نه خودش را و نه بودنش را.

معتقد بود همه زشتی های دنیا به نام او نوشته شده است و فکر می کرد اگر روزی کلاغ ها از صحنه روزگار محو شوند به هیچ جای عالم برنخواهد خورد.

دهانش را بست و عهد کرد دیگر نخواند تا کسی از دست او نرنجد؛ و در هیچ جایی حضور نیابد تا نظم زیبای طبیعت را بر هم نزند.

از خدا خواست تا همه او را فراموش کنند.

خدا گفت: صدایت ترنمی است که هر کسی را یارای شنیدن آن نیست؛ بخوان.

و کلاغ همچنان ساکت بود و هیچ نگفت.

خدا گفت: بخوان؛ این منم که دوستت دارمِ؛ سیاهیت را و خواندنت را.

و کلاغ خواند...

عاشقانه ترین آوازش را برای خدا،

و خدا گوش فرا داد و لذت برد، و جهان زیبا شد.

 

پاورقی نویسنده: مطمئن باشید خدا بیشتر از کلاغ ها برایمان ارزش قائل است هرچند آوازمان هم خوش نباشد.

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1386/12/18ساعت 11:27 توسط آردم |


 

داشتم روی دکلمه های شهریار با صدای خودش کار می کردم، دیدم خوب است یک قسمتی از شعرش را برایتان بگذارم.

 

مجنـونیـله مـن مـکتـب عـشـق ایـچـره اوخـوردیـق

مـن مصحفی ختـم ائـدیـم، او "واللیـلی"ده قالـدی

بیر گون‌ده ائشیتدیک که دوشوب چوللره "مجنون"

"واللیــلی" اولـوب وردی، جـوان‌کـن‌ ده قـوجـالـدی

بـیــر گـون‌ده خـبــر گـلـدی کـه واللیـلیــسی ایـلـه

جـان وئـردی، جـهـان ایـچـره یـامـان ولـوله سالدی

                         شهریار

 

 شهریار

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/16ساعت 21:37 توسط آردم |


مسلم آردم
سن 27 سال
لیسانس ریاضی
شغل دبیر

استفاده از مطالب این
وبلاگ بـدون درج منبـع
مجاز می باشد
کپـی رایـت مال فـقیــر
بیچاره هاست


HOME
E-Mail
Night Skin


LinkDump

هنر کاغذ و تا
احمدی نژاد به روایت طنز
داستان رویت دختر 100% ايده‌ال در صبح‌گاه بهاري
توصیه های مدیر سایتهای پارسیک و بلاگفا برای وبلاگها
خاطرات جالب آدم و حوا
ادبیات فولکلوریک آذربایجان
به بهانه انتخابات
مصاحبه با فرزند پروفسور حسابی
بیضی و دایره
با کراوات به دیدار خدا رفتم و شد"شعر"
پيوندهاي روزانه


Archives & Latest Posts

88/09/01 - 88/09/30

88/06/01 - 88/06/31
88/04/01 - 88/04/31
88/03/01 - 88/03/31
88/01/01 - 88/01/31
87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/06/01 - 87/06/31
87/05/01 - 87/05/31
87/04/01 - 87/04/31
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
86/12/01 - 86/12/29
86/10/01 - 86/10/30
86/07/01 - 86/07/30

********
Links

نقطه صفر"عزیزترین دوستم"
نگاهی دیگر"دوست عزیزم"
بعد از ظهر سگی
تاتوره خانم
نرگس وفادار
خلیل جوادی طنز نویس
خانم مدیر من "ملک محمد"
وکیل مدافع شیطان
حرف های پا منقلی
پاتوغ خانا
"مرا می شنوی"ملیکا
یادداشتهای یک وبلاگر
توسکا
"آموزگار" اصغر آمالی




JavaScript Codes