تبليغاتX
این خانه سیاه است

 

کیبورد قلم بدی است برای نوشتن.

دوستش ندارم.

افکارم را تکه تکه می کند؛ هر چه متمرکز می شوم برای نوشتن بیشتر بر هم می زندش. بدبختی این جاست که هر چه سرعتم در نوشتن بیشتر می شود همان قدر افکارم را پراکنده تر می کند.

هر پاره فکرم برای یافتن حرفی و هر حرفی برای ساختن کلمه ای و هر کلمه ای برای خلق جمله ای در تلاش اند و کل تکه های افکارم نیز در این همه پراکندگی و شلوغی، پریشان و درمانده.

حتی برای نشان دادن احساساتمان نیز مجبوریم به کلیدها متوسل شویم یعنی اگر خواستیم تعجب کنیم باید به «1 + شیفت » بیندیشیم. (چقدر مزخرف)

نوشتن با قلم را دوست دارم. وقتی فکر می کنم انگشتانم خود به خود به وحدت می رسند تا قلم را بردارند برای نوشتن.

قلم به خلوت افکارم نفوذ نمی کند، و هر آن چه افکارم می گویند روی کاغذ می آورد، انگار که جوهرش خود جوهره ذهنم باشد.

اما وقتی با کیبورد می نویسم انگشتانم نیز همچون افکارم تکه تکه می شوند تا هر یک حرفی را جستجو کنند.

دوباره به تایپ ختم می شه).

* قلم قلم است و کیبورد قلم نیست!!! خدا به قلم سوگند خورده اما به کیبورد نه! قلم توتم است و کیبورد نه! قلم خون دارد و کیبورد نه! و این که مخلوق قلم ماندگار است و مخلوق کیبورد نه!

من که معتقدم،

قلم : آری.

کیبورد : نه.

 

* این قسمت نظر یکی از دوستامه.

پاورقی 1 : من هم جزو میلیون ها انسانی هستم که نوشتن با کیبورد رو دوست ندارن.

پاورقی 2 : ایده یه داستان طنز به ذهنم رسیده بود (تو مایه های سیاسی-اجتماعی)، پشت کامپیوتر نشستم تا بنویسم؛ اما...

اما نشد.

شاید یه روزی اگه وقت کردم با قلم براتون بنویسمش، بعد تایپش کنم. (متاسفانه آخرش باز به تایپ ختم می شه).

حرف آخر : دوستان عزیز زیاد شرمنده می کنن و می گن آپ کنم ولی متاسفانه تا آخر خرداد نمی تونم آخه شاگردام باید بیشتر درس بخونن تا بهتر نتیجه بگیرن. واسه همین فعلا معافم کنین، ولی خداییش خیلی سخته که آدم دلش پر از حرف باشه ولی نتونه بگه.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/02/18ساعت 22:17 توسط آردم |


 

خدایا من نمی دانم چرا

آدمی زین عالم خاکی نمی آید به دست!

پس؛

چرا این عالم خاکی به پایانش نمی آید؟ 

مگر در آسمان جا نیست؟!

 

پاورقی : درست بود؟ شاعرای عزیز کمکم کنن.

+ نوشته شده در جمعه 1387/02/13ساعت 18:16 توسط آردم |


 

چند روز پیش تو تاکسی کنار یک زوج چاق نشسته بودم. کل ماجرا همین بود.

 

پاورقی 1 : راننده مثل همیشه پول خورد نداشت، بقیه پولم را نداد. (خداییش این ربطی به موضوع نداشت).

پاورقی 2 : تا مقصد بوی بدن و عرق بغل دستیم رو تحمل کردم.

پاورقی 3 : به بغل دستیم گفتم چرا فشار می دی آقا؟ گفت فشار نمی دم دارم نفس می کشم.

پاورقی 4 : با کمال پررویی هی داشت نفس می کشید، نمی دونست حقش فقط یک سوم صندلی عقبه.

پاورقی 5 : موقع پیاده شدن راه رفتن برام سخت بود، چون خمیره ام دیگه شکل گرفته بود.

پاورقی جدی : من از حقم دفاع کردم ولی اون به خاطر هیکلش بهم زور گفت و کنار نکشید، واسه همین بود که عصبانی شدم (ولی کم آوردم). حالا بماند که راننده هم بقیه پولم رو نداد، خیلی سخته آدم حق داشته باشه ولی نتونه حقشو بگیره. این جوری شده بودم :

 

پیشنهاد راه حل :

1 : هیچ لاغری نباید چاق شود و همه چاق ها هر چه زودتر باید لاغر شوند. (افراد لاغر حجم کمتر اشغال می کنند و برای شرکت واحد اتوبوس رانی و مترو هم بهتر است چون تعداد بیشتری از آن ها را می توان کنار هم چید)

 

2 : دو شخص چاق با هم سوار تاکسی نشوند.

 

3 : افراد چاق همسر چاق نگیرند.

  

راستی شما راه حل دیگه ای به نظرتون نمیاد؟

هرچی فکر می کنم می بینم دومی باصرفه تره.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/02/08ساعت 14:41 توسط آردم |


مسلم آردم
سن 27 سال
لیسانس ریاضی
شغل دبیر

استفاده از مطالب این
وبلاگ بـدون درج منبـع
مجاز می باشد
کپـی رایـت مال فـقیــر
بیچاره هاست


HOME
E-Mail
Night Skin


LinkDump

احمدی نژاد به روایت طنز
داستان رویت دختر 100% ايده‌ال در صبح‌گاه بهاري
توصیه های مدیر سایتهای پارسیک و بلاگفا برای وبلاگها
خاطرات جالب آدم و حوا
ادبیات فولکلوریک آذربایجان
به بهانه انتخابات
مصاحبه با فرزند پروفسور حسابی
بیضی و دایره
با کراوات به دیدار خدا رفتم و شد"شعر"
عجب صبری خدا دارد "شعر"
پيوندهاي روزانه


Archives & Latest Posts

88/06/01 - 88/06/31

88/04/01 - 88/04/31
88/03/01 - 88/03/31
88/01/01 - 88/01/31
87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/06/01 - 87/06/31
87/05/01 - 87/05/31
87/04/01 - 87/04/31
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
86/12/01 - 86/12/29
86/10/01 - 86/10/30
86/07/01 - 86/07/30

********
Links

نقطه صفر"عزیزترین دوستم"
نگاهی دیگر"دوست عزیزم"
بعد از ظهر سگی
تاتوره خانم
نرگس وفادار
خلیل جوادی طنز نویس
خانم مدیر من "ملک محمد"
وکیل مدافع شیطان
حرف های پا منقلی
پاتوغ خانا
"مرا می شنوی"ملیکا
یادداشتهای یک وبلاگر
توسکا
"آموزگار" اصغر آمالی




JavaScript Codes