تبليغاتX
این خانه سیاه است

 

بنی آدم!؟ اعضـای یک جنگل اند

که از آفـرینـش بـه هـم می پرند

چو عضـوی بگردد ضـعیف و نـزار

دگر عضوها می کِشندش به دار

تو کز محنت من چنین بی غـمی

بشـایـد  کـه نامـت نـهـم صـندلی*

 

شاعر : شیخ اجل آردم علیه الرحمه.

پاورقی : شعر جدید سر در سازمان ملل متحد!

* : بی ربطی رو داشته باش.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/04/20ساعت 13:41 توسط آردم |



پت و مت استاد دانشگاه شده اند و فلسفه و الهیات تدریس می کنند.

پرین، پاریکال را فروخته و فراری خریده است.

زنان کوچک بزرگ شده اند ولی کتی هنوز هم از پنجره فرار می کند.

گالیور هنوز در لی لی پوت زندگی می کند و همه از او حساب می برند.*

تام به کمک زبل خان جری را گرفت و خورد.

زبل خان همچنان در جنگلهای افریقا به دنبال شکار است و تحت تعقیب رنجرهای مبارزه با شکار غیر مجاز قرار گرفته است.

سباستین، بل را به قیمتی گزاف به یک چوپان فروخته است.

سندباد دست از ماجرا جویی برداشته و با اموال چهل دزد بغداد زندگی خوبی برای خودش و شیلا درست کرده، اما علی بابا هنوز در بغداد مشغول جنگ پارتیزانی  با نیروهای آمریکایی است.

حنا باز هم در مزرعه کار می کند ولی هر سال محصولشان را آفت می زند.

هاچ زنبور عسل همچنان به جستجو ادامه می دهد اما مادرش را پیدا نکرده است.

بچه های مدرسه آلپ همه بزرگ شده اند، گاروتی به ژاپن رفته و بجای راننده لوکوموتیو مهندس قطارهای سریع السیر شده است و هنوز هم دکمه های کتش بسته نمی شود.

خانواده دکتر ارنست از جزیره نجات پیدا کرده اند و فلونه همچنان  گل سفید به موهایش می زند.

پدر بزرگ نل فوت کرده و نل با برادرش زندگی می کند.

قلب طلایی معاون کلانتر را دزدیده اند و دکترها برایش قلب دیگری از سنگ درست کرده اند و او همچنان به کارش ادامه می دهد.

پسر شجاع و خرس مهربون با هم قهراند، شیپورچی هم وارد گروه یانی شده و فلوت می زند.

گوریل انگوری بیچاره خیلی پیر شده است و با بیگلی بیگلی زندگی می کند و هنوز هم روی ماشینش می نشیند.

لوسین و آنت با هم ازدواج کرده اند و دنی هم عضو تیم ملی دو و میدانی است و قرار است در المپیک آینده تیم ملی کشورش را همراهی کند.

یوگی کشتی پرنده را فروخته و در وال استریت سرمایه گذاری کرده است.

لوسی می هنوز در آدلاید استرالیا زندگی میکند و به ریش هر چی مهاجر است می خندد.

بلفی سر لی لی بیت را کلاه گذاشته و دیگر با هم حرف نمی زنند.

بارباپاپا به تکنولوژی جدیدی دست یافته و با سرعت 1000 بار در دقیقه می تواند عوض شود.

رابین هود ماریان را طلاق داده است و دیگر در جنگل شروود زندگی نمی کند، او و داروغه دوست های صمیمی شده اند. جان کوچولو هم با جراحی لیپوساکشن لاغر شده است.

پینوکیو بالاخره پدر ژپتوی بیچاره را دق مرگ کرد اما آدم نشد که نشد. او بنگاه معاملات ملکی باز کرده و یک مداد تراش مخصوص برای بینی خودش سفارش داده است. فرشته مهربون هم به جای او گربه نره و روباه مکار را تبدیل به انسان کرد.

پاورقی : ایده این مطلب از روی یه اس ام اس به ذهنم اومد، یعنی همش متعلق به خودم نیست.

* : اینم به درخواست تاتوره خانوم بود.

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/04/17ساعت 13:15 توسط آردم |


 

چند روز پیش خواهرم آمده بود خانه ما؛ یک دختر 6 ساله به نام اسرا دارد که زمین و زمان را به هم می دوزد.

توضیحاتی در مورد اسرا : یک دختر خوشگل دوست داشتنی با موهای ژولیده پولیده فرفری دم اسبی بسته شده که سالی یک بار هم شانه به موهایش نمی خورد و همیشه وقتی مامانش موهایش را شانه می کند می زند زیر گریه؛ از آن دسته بچه هایی که وقتی بچه ناز و تیتیش مامانی و شسته رفته می بیند دلش غنج می رود تا مویشان را بکشد و جیغشان را دربیاود و اگه کسی دور و بر نبود هلشان بدهد توی گل و شل. بنابراین بزرگترها به بچه هایشان اجازه نمی دهند دور و بر اسرا باشند. چند روز پیش هم که رفته بودیم شاهتوت بخوریم دست های رنگی شده اش را با پیراهن سفیدش پاک کرد و وقتی برگشتیم کم مانده بود یک کتک حسابی بخورد که من پا در میانی کردم. همیشه خدا هم یک  آدامس گنده تو دهنشه. هر کسی هم اذیتش بکند بهش فحش های خیلی بد می دهد (اونم از نوع پسرونش).

 

شرح ماجرا : برق قطع شده بود و اسرا داشت روی اعصاب پدرم (همچون مورچه) راه می رفت که گفتم بیا بنشین و برایم حرف بزن. دقیقا یک ساعت برایم  حرف زد و من هم گوش دادم (با دقت و حوصله). خلاصه حرف هایش برداشت های زیر بود:

اسرا دو تا ماهی قرمز عید داشته به نام های نازلی و دوزلی که بعد از عید هر دو تایشان می میرند و اسرا کلی ناراحت می شود. آن ها را با کلی تشریفات و مراسم خاص می برد و دو کوچه آن طرف تر در فضای سبز دفنشان می کند. ، سپس برایشان فاتحه می خواند، که فاتحه را هم یادش رفته بوده است و کلی از خودش خجالت می کشد.

اما ماهی های زهرا (برای کسب اطلاعات بیشتر به پاورقی 1 مراجعه فرمایید) از پارسال زنده مانده بودند. زهرا خیلی چاقالو است. مامانش هم بهش نمی رسد، دختر کثیفی است. اسرا نمی تواند سر در بیاورد که با این وضع چرا ماهی هایش تا به حال زنده مانده اند.

مریم  همیشه دماغش می آید.

سمیرا بی دست و فاطمه  هم دماغشان می آید و همیشه هم کنار همدیگر می نشینند.

اسرا مبصر است و کسی جرات حرف زدن روی حرفش را ندارد.

محدثه روی عروسکش نوشته "محدثه سیاه" و این باعث تنش بین او و اسرا گردیده است.

رقیه وسط پیشانی اش یک خال قرمز دارد و این مایه تعجب اسرا است چون اسرا در کس دیگری خال قرمز سراغ ندارد.

شیوا  خیلی زرد است و چشمانش هم سبز می باشد، اما به نظر اسرا دختر خوبی است.

اسرا بزرگ ترین معضل کشور را در حال حاضر قطعی برق می داند و اضافه می کند که او نمی تواند برنامه کودک ببیند.

یک شب  که اسرا به خانه خاله اش رفته بوده است، همگی با هم فیلم هندی نگاه می کرده اند که از قرار معلوم یک فیلم عاطفی بوده و مهدی پسر خاله اسرا (سال بعد کنکور شرکت خواهد کرد) گفته بود چرا چراغ ها را خاموش نمی کنید، من خوابم می آید، می خواهم بخوابم، اما اسرا خودش اشک های مهدی را پس از خاموش کردن چراغ ها دیده بوده است.

یک بار هم خانه عمویم خالی بوده و  پسر خاله و پسر عموی من (نه اسرا! که هر دو تقریبا هم سن منند) رفته اند در خانه آن ها فیلم هندی (از نوع عاطفی شدید) نگاه کرده اند و از اول فیلم تا آخرش هر دو حسابی گریه کرده اند.

 

پاورقی 1 : موارد رنگی دوستان اسرا در مهد می باشند.

پاورقی 2 : انگشت به دهان مانده بودم که اسرا چه منبع اطلاعاتی قویی داره (شاید هم پراکندگی ذهنی زیاد مثل خودم).

پاورقی 3 : داشتم ترانه نگاه می کردم، اسرا بهم گفت اون خانومه رو می بینی (منظورش خواننده بود) شبیه عروس گلعذاره. گفتم حضور ذهن ندارم الان؛ تو هم گیر دادی. گفت نه می شناسیش.

کلی فکر کردم این گلعذار و عروسش کین، آخرش هم به جایی نرسیدم.

پاورقی 4 : اینم خود اسرا:

 

اسرا

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/04/11ساعت 14:2 توسط آردم |


مسلم آردم
سن 27 سال
لیسانس ریاضی
شغل دبیر

استفاده از مطالب این
وبلاگ بـدون درج منبـع
مجاز می باشد
کپـی رایـت مال فـقیــر
بیچاره هاست


HOME
E-Mail
Night Skin


LinkDump

احمدی نژاد به روایت طنز
داستان رویت دختر 100% ايده‌ال در صبح‌گاه بهاري
توصیه های مدیر سایتهای پارسیک و بلاگفا برای وبلاگها
خاطرات جالب آدم و حوا
ادبیات فولکلوریک آذربایجان
به بهانه انتخابات
مصاحبه با فرزند پروفسور حسابی
بیضی و دایره
با کراوات به دیدار خدا رفتم و شد"شعر"
عجب صبری خدا دارد "شعر"
پيوندهاي روزانه


Archives & Latest Posts

88/06/01 - 88/06/31

88/04/01 - 88/04/31
88/03/01 - 88/03/31
88/01/01 - 88/01/31
87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/06/01 - 87/06/31
87/05/01 - 87/05/31
87/04/01 - 87/04/31
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
86/12/01 - 86/12/29
86/10/01 - 86/10/30
86/07/01 - 86/07/30

********
Links

نقطه صفر"عزیزترین دوستم"
نگاهی دیگر"دوست عزیزم"
بعد از ظهر سگی
تاتوره خانم
نرگس وفادار
خلیل جوادی طنز نویس
خانم مدیر من "ملک محمد"
وکیل مدافع شیطان
حرف های پا منقلی
پاتوغ خانا
"مرا می شنوی"ملیکا
یادداشتهای یک وبلاگر
توسکا
"آموزگار" اصغر آمالی




JavaScript Codes