تبليغاتX
این خانه سیاه است

 

یکی بود و یکی نبود سالیان دور و دراز پیش از این (شاید هم نزدیک و کوتاه بعد از این: توضیح بنده) در ولایت غربت زن و شوهری بود که بچه دار نمی شدند، روزی از روزها که این زن و شوهردر خانه نشسته بودند و به حال و روز همدیگر غصه می خوردند و حوصله شان سر رفته بود؛ خانم خانه کانکت شد و به صورت اتفاقی از طریق وبلاگ چوپان دروغگو به وبسایت دختر شاه پریان برخورد و برایش کامنت گذاشت و او را به جان شاه پریان قسم داد تا به آنها فرزندی (به صورتی بسیار اتفاقی خبردار شدیم که ذکور: توضیح بنده) عطا کند و درباره اجاق کورشان برایش گفت و اضافه کرد که از غم نداری فرزند روزی پنج عدد قرص می خورد.

پس از اندی وبگردی (یکی دو ساعت: توضیح بنده) و اندتری چت (سه چهار ساعت: توضیح بنده) ، دریافت پیامی جدید اعلان گردید که در آن دختر شاه پریان نوع قرص ها را پرسیده بود و او در جوابش نوشت Ovocept HD- Contraceptive LD Contraceptive Atriphasic- Cyproterone Compound- Marvelon  . دختر شاه پریان هم که دلش به حال آن ها سوخته بود، به او گفت که روزانه همان پنج عدد قرص مصرفی را در جوی آب جلو خانه بیندازد و تا حل شدن تمام قرص در آب، نگاهشان کند؛ تا او را فرزندی عطا کند و بدین ترتیب آن ها پس از 9 ماه و 9 روز و 9 ساعت و اندی صاحب فرزندی شدند که او را ایرضا نامیدند (این یک تلمیح است: توضیح بنده)

از چگونگی بزرگ شدن او اطلاعات درستی در دست نیست (احتمال می رود کار هکرها باشد: توضیح بنده)

ایرضا بزرگ گردید و چهل ساله شد اما به دلیل غربتی بودنش به هیچ جایی نرسید و حتی نتوانست زن بگیرد و تنها دارایی او در ولایت غربت از این همه سال، فقط یک مدرک PHD بود که آن هم حتی به درد در کوزه هم نمی خورد.

شبی از شب ها پسر خاله اش که در ایالت شنگول آوا (آوا در معنی آباد: توضیح بنده) زندگی می کرد برایش تلفن زد و ساعت ها با هم حرف زدند و ایرضا از دلتنگی هایش برای او گفت و افزود اینجا همه وضعشان از من بهتر است و من مستاصل مانده ام و بالاخره آن شب با چشم گریان به رختخواب رفت.

بعد از یک ماه دعوتنامه ای از طرف پسر خاله اش از ایالت شنگول آوا به دستش رسید.

هر چه پدر و مادرش او را نصیحت کردند که شنگول آوا جای بدی است و مردمانش بدند و کافرند و کلاه بردار، به خرجش نرفت که نرفت و پای پیاده و یکه و تنها راهی ایالت شنگول آوا در ینگه دنیا شد. چون به آن جا رسید پسرخاله اش پذیرایی گرمی از او کرد و طی چند روز  اطراف و اکناف ایالت شنگول آوا را به او نشان داد.

 پس از چند روز پسرخاله اش داد مدرک او را ترجمه کردند و مهر سفارت بر زیرش نهادند تا آن را برای تصدی سمت مرشدی در مکتب خانه هاوارد ارائه کند.

مکتب خانه هاوارد او را پذیرفت و او شروع به تدریس علم و صنعت به بچه های ایالت شنگول آوا کرد و پس از یک سال واندی توانست برای خودش هلیکوپتر شخصی، کشتی تفریحی، ماشین فرمول یک و همچنین یک جزیره نقلی دور و بر هاوایی بخرد و هر هفته پدر و مادرش را برای تعطیلات آخر هفته به آنجا دعوت کند تا این که آن ها نیز از راه بدر شده و همان جا نزد ایرضا ماندند.

او بعدها چهار دانگ شاسا (سازمان فضایی ایالت شنگول آوا: توضیح بنده) را هم خرید و دو دانگ آن را نیز به نام پسرخاله اش کرد.

بالاخره ایرضا این مرد وطن فروش خود فروخته سال ها در ایالت شنگول آوا با آسایش و رفاه تمام زندگی کرد و همانجا با مرشده ای از مکتب خانه پنسیلوانیا ازدواج کرد و صاحب دو فرزند (یکی پسر یکی دختر: توضیح بنده) شد که اولی پس از سال ها تحصیل به عنوان پوچ و بی ارزش استادی تدریس آموزه های غلط سازه های خرد و کلان ایالت شنگول آوا دست یافت و  دومی داغ ننگ بزرگ خبرنگاری و گوینده خبری را بر پیشانی خود و خانواده بی آبروی خود باقی نهاد.

ایرضا در حالی که می توانست با تحمل ملی  و پایداری وطنی پیش از پنجاه سالگی با نامی نیک جان به جان آفرین تسلیم کند؛ سر انجام در 102 سالگی و با بیش از نیم قرن دست و پا زدن در منجلاب رفاه و تجمل زیر خاک رفت.

 

پاورقی : ما از این داستان نتیجه می گیریم که وطن فروشی کار خیلی بد و پردرآمدی است.

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/06/25ساعت 21:23 توسط آردم |


 

بچه که بودیم، هیچی بلد نبودیم؛ جز بازی کردن.

البته خدا وکیلی بازی هم بلد نبودیم، یادمه تو مدرسه همش کتابامون رو لوله می کردیم و تو سر و کله همدیگه می زدیم، اسم این بازی را هم گذاشته بودیم "جنگ جنگ".

بعد از مدرسه هم همیشه تفنگ بازی می کردیم، تفنگ های دست سازی داشتیم که از چوب درست می کردیم و به کمک کش و یه تکه چوب صدای تیربار ازش در می آوردیم.

 

ما "تفنگ تفنگ" بازی می کردیم!

توی بازی دوستانمان را می کشتیم!

توی بازی دوستانمان ما را می کشتند!

توی بازی غافلگیر شده، بیخبر و معصومانه می مردیم!

توی بازی به خاطر کشته شدن دوستانمان سر از پا نمی شناختیم!

توی بازی کشته هایمان را می شمردیم!

توی بازی از کشته هایمان پشته می ساختیم!

توی بازی همه تفنگ داشتیم!

توی بازی همه در حال جنگ بودیم!

توی بازی تفنگ هایمان را رو به زندگی می گرفتیم و شلیک می کردیم!

توی بازی هر کسی بیشتر می کشت، احترام بیشتری داشت!

توی بازی از روی بازی گوشی می مردیم!

بزرگترهای ما توی بازی های ما شرکت می کردند!!!

و بدتر از همه این که تفکراتمان توی بازی ها شکل می گرفت.

 

نسل همسن ما درس نخواند.

نسل همسن ما قلدر از آب در آمد.

نسل همسن ما کتک زدن مدیر و معلم ها را یاد گرفت.

نسل همسن ما کلاه سر دیگران گذاشتن را یاد گرفت.

نسل همسن ما به جایی نرسید ...

 

با این اوصاف الان هم این سوالات مثل خوره ذهن مرا می خورد که:

چرا هنوز بچه ها تفنگ بازی می کنند؟

چرا هنوز برای بچه ها تفنگ می خریم؟

چرا هنوز بچه ها همدیگر را می کشند؟

چرا هنوز پدرها و مادرها در بازی بچه هایشان شرکت می کنند؛ و می کشند یا کشته می شوند؟

چرا هنوز جنگ ادامه دارد؟

مگر یک نسل سوخته کافی نیست؟

 

پاورقی : به سر سلامتی همه اونایی که متولدین جنگ هستند و به صورت دیمی رشد کرده اند.

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/06/09ساعت 11:50 توسط آردم |


مسلم آردم
سن 27 سال
لیسانس ریاضی
شغل دبیر

استفاده از مطالب این
وبلاگ بـدون درج منبـع
مجاز می باشد
کپـی رایـت مال فـقیــر
بیچاره هاست


HOME
E-Mail
Night Skin


LinkDump

احمدی نژاد به روایت طنز
داستان رویت دختر 100% ايده‌ال در صبح‌گاه بهاري
توصیه های مدیر سایتهای پارسیک و بلاگفا برای وبلاگها
خاطرات جالب آدم و حوا
ادبیات فولکلوریک آذربایجان
به بهانه انتخابات
مصاحبه با فرزند پروفسور حسابی
بیضی و دایره
با کراوات به دیدار خدا رفتم و شد"شعر"
عجب صبری خدا دارد "شعر"
پيوندهاي روزانه


Archives & Latest Posts

88/06/01 - 88/06/31

88/04/01 - 88/04/31
88/03/01 - 88/03/31
88/01/01 - 88/01/31
87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/06/01 - 87/06/31
87/05/01 - 87/05/31
87/04/01 - 87/04/31
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
86/12/01 - 86/12/29
86/10/01 - 86/10/30
86/07/01 - 86/07/30

********
Links

نقطه صفر"عزیزترین دوستم"
نگاهی دیگر"دوست عزیزم"
بعد از ظهر سگی
تاتوره خانم
نرگس وفادار
خلیل جوادی طنز نویس
خانم مدیر من "ملک محمد"
وکیل مدافع شیطان
حرف های پا منقلی
پاتوغ خانا
"مرا می شنوی"ملیکا
یادداشتهای یک وبلاگر
توسکا
"آموزگار" اصغر آمالی




JavaScript Codes