چند هفته پیش عروسی دوستی عزیز و همکاری گرامی بود (نافع رو میگم)، از همین تریبون بهش تبریک می گم. با عده ای از همکارها (همگی جوان و تقریبا همسن هستیم) رفته بودیم عروسی. مثل همیشه و به عادت معلم ها دیر کرده بودیم، واسه همین جا برایمان پیدا نشد؛ رفتیم تو یه اتاق کوچک واسمون سفره پهن کردند، آقا داماد هم بقیه مهمانهایش را گذاشت و آمد پیش ما. (دقیقا عین ماجرایی که دو سال پیش تو عروسی هوشنگ پیش اومده بود) یک دو سه سالی بود که یک چنین جمعی دور هم جمع نشده بودیم، خیلی خوش گذشت، دو سه ساعتی با هم بودیم و کلی با هم حرف زدیم چون همه، ما را (حتی داماد را) فراموش کرده بودند؛ در عروسی های ما رسم است که شب عروسی عروس و داماد با هم شام می خورند، آن قدر صحبت گرم شد که داماد هم شام را با ما خورد. این دور هم جمع شدن دوباره مرا به یاد دوران خوش گذشته انداخت، دوستانی بودیم که بدون هم حتی لحظه ای از عمرمان سپری نمی شد، ولی افسوس همه سرشان آن قدر گرم زندگی و مشکلات شده که دیگر دوستی ها هم کم کم از یاد رفته پاورقی 1 : عروسی بدون حضور داماد هم مشکلی ندارد. پاورقی 2 : احتمال میدم اولین دعوای زناشویی زوج نامبرده به دلیل سنت شکنی داماد در خوردن شام شب عروسی دیشب رخ داد. پاورقی 3 : فکر نکنم دوباره دور هم جمع بشیم، مگر این که دوباره نافع ازدواج کنه.
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/29ساعت 18:17 توسط آردم |