تبليغاتX
این خانه سیاه است

 

امروز به صورت خیلی اتفاقی 27 ساله شدم!

 

دیشب یک شب عادی بود مثل بقیه شب ها، ولی یک دوست مراحم (مزاحم نیست مراحمه درست بخونیدش) ساعت یک نصفه شب اسمس زد و یادآوری کرد که تو  29 ساله شدی!!!

این جوری شد که فهمیدم امروز روز تولدمه!

در آن زمانی که  9 ساله بودم و توی حیاط مدرسه کنار درخت های چنار به پسرهای کلاس پنجمی که قدشان از من و دوستان 100 سانتی متری ام بزرگ تر بود نگاه می کردم، 11 سالگی برایم غیر قابل باور بود و مطمئن بودم که قبل از رسیدن به آن سن خواهم مرد!

اما در نهایت تعجب 11 ساله شدم و هیچ اتفاقی هم نیفتاد.

از آن به بعد بود که دیگر حساب روزها و سال ها از دستم در رفت، و تعداد بیشماری از ۱۸ اسفندها را پشت سر گذاشتم، تا این که امروز فهمیدم 27 ساله شده ام.

آن موقع بزرگ شدن خیلی دورتر از این ها بود...

حتی فکر می کردم آدم در سن 26 – 25 سالگی پیر می شود و در سن 30 سالگی خودش باید دیوان شهریار و دیوان حافظ و رادیو جیبی و چمدانش را بردارد و به خانه سالمندان برود!

امروز 16 سال از کلاس پنجم بودنم می گذرد و من هنوز احساس بزرگ سالی نمی کنم، حتی انتظار هیچ عددی را هم نمی کشم که به آن برسم.

می خواهم این 27 سالگیم را زندگی کنم...

 

پاورقی 1 : دوستم اشتباه حساب کرده بود، کلی بهش خندیدم با اون ریاضیات ضعیفش.

پاورقی 2 : از کلاس پنجم به این طرف هیچ یک از تولدام یادم نمیاد، چون واسه هیچ کدوم جشن تولد نداشتم.

پاورقی 3 : امروزم نه جشن تولدی در کاره، نه هدیه ای.

پاورقی 4 : این 27 سالگی رو به شرطی زندگی می کنم که بذارن.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/12/18ساعت 18:59 توسط آردم |


 

بر پاااااااا.

من مبصر کلاسم.

می توانم سرت داد بکشم و صدایم را برایت بلند کنم، می توانم اسمت را جزو «دانش آموزان بی انضباط» بنویسم، حتی می توانم آنقدر جلو اسمت ضربدر بزنم که آن صفحه فقط مال تو باشد و نشود اسم  کس دیگری را آنجا نوشت.

می توانم به تویی که روی نیمکت نشسته ای و داری با صدای بلند حرف می زنی آن قدر فحش بدهم که مجبورت کنم خفه شوی.

من به حد کافی قدرتمندم، چون من یک مبصرم!

 

بر جا.

من یک معلمم.

من حق دارم تو را به مدت یک زنگ بر سر جایت میخ کوب کنم و تو حق جم خوردن نداری و باید به مزخرفاتی که من یادت می دهم به دقت گوش کنی، مزخرفاتی که یک در هزار به درد آینده ات نمی خورد. من می توانم اسلحه نمره را چون هفت تیر روی شقیقه ات بگذارم و روزی سه مرتبه به افکارت شلیک کنم و تو حق اعتراض نداری.

من می توانم با حالتی آمرانه در جلسه امتحان قدم بزنم و تو مجبوری به صدای تق تق کفش هایم در آن سکوت مطلق گوش کنی و عصبی شوی، حتی می توانم در رد یا قبولیت دخالت کنم.

من به حد کافی قدرتمندم، چون من یک معلمم!

 

از جلوووو نظام.

من یک ناظمم.

من می توانم تو را در سرمای دی یا گرمای اردیبهشت جوری که از سرما به خود بلرزی یا از گرما خفه شوی در صف هایی که شدیدا اصرار به منظم بودنشان دارم نگه دارم و برایت حرف های مسخره بزنم و تو مجبوری دهانت را ببندی و به سخنرانی تکراری من گوش دهی.

و اگر تو خارج از صف حرکت کردی، من می توانم تو را از گوش هایت بگیرم و از زمین بلندت کنم ، من می توانم نمره انضباطت را آن قدر کم بدهم که هیچ مدرسه ای ثبت نامت نکند.

من می توانم با نهایت گستاخی در مسایل شخصی ات دخالت کنم و تو حتی حق نداری با انگشت دومت نشانم دهی.

من به حد کافی قدرتمندم، چون من یک ناظمم!

 

بفرمایین.

من یک مدیرم.

من می توانم همیشه تو را تهدید کنم و تو را در مقابل صف های آقای ناظم با ترکه مورد ضرب و شتم قرار دهم و تو نباید جیکت هم در بیاید!

من می توانم همیشه به تو زور بگویم و در حالی که سعی می کنم به زور پرونده ات را زیر بغلت جاسازی کنم تو را از مدرسه پرتت کنم بیرون و تو هر وقت مرا می بینی باید هفت ستون بدنت بلرزد.

من به حد کافی قدرتمندم، چون من یک مدیرم.

.

.

.

 

پاورقی 1 : دوره ابتدایی می خوندم، بیرون از صف داشتم می رفتم کلاس اونم تو سالن مدرسه، ناظم گوشامو گرفت و از زمین بلندم کرد!

پاورقی 2 : کتک زیاد خوردم جلوی صف، اونم فقط به خاطر شلوغیام.

پاورقی  3 : ملاقه فرو کردن در بعضی چیزا اصلا خوب نیست و باعث می شه تا بوی بد اون به مشام همه برسه، واسه همین دیگه ادامش ندادم و گرنه میرفتم تا بشم وزیر آموزش و پرورش!!!

پاورقی  ۴ : و تو نمی توانی ...

حتی نمی توانی ...

 حتی ...

چون من یک وزیر شدم!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/12/14ساعت 2:6 توسط آردم |


 

جونم به شما بگه اولین روزی که رفتم سربازی، جلو در  پادگان جناب سرهنگ ساعی رو دیدم، جناب سرهنگ یه نگاهی به قد و بالای ما کردن و گفتن: هی پسر، تو پایه یک داری؟  گفتم بله جناب سرهنگ!

[قبل از ایشون هم چند نفر دیگه اینو بهم گفته بودن، نمی دونم داشتن پایه یک از کجام معلومه!]

امر کردن نرم تو، گفتن برو اون VOLVO رو از گاراژ بردار بیا اینجا بگم چیکار کنی؟

خلاصه یه نامه داد رفتم ماشینه رو تحویل گرفتم، اونم چه ماشینی، یه VOLVO FH 12 صفر تیتیش، خلاصه یه عروسک مامان.

با دیدن رخش برق از کلم پرید.

با رخشه برگشتیم پیش جناب سرهنگ.

فرمودند: این یه ماموریت محرمانه ست، میری بندر سه تا موتور جت هست بار میزنی میاری، فقط عجله کن که لنگ این سه تا موتور موندیم.

بعدش پرسیدن چند روزه میری، بر می گردی؟

گفتم: سه روزه قربان.

همونجا برگ ماموریتو نوشتن.

ما هم پریدیم پشت عروسک و گازشو گرفتیم و دِ برو که رفتیم.

آقا ما یه روزه رسیدیم بندر و دادیم رخشو بار زدن.

همون روزم برگشتم که بیام پادگان.

تازه از بندر داشتم خارج می شدم که هر کاری کردم رخشه  نرفت تو دنده، به هر جون کندنی بود ماشینو نگر داشتم.

اومدم پایین ببینم چه خبره، دیدم ای داد بیداد موتور ماشین نیست، موتور انداختم.

مونده بودم چیکار کنم چیکار نکنم که یه فکری خورد تو سرم.

از اون دور و بر یه مکانیکی پیدا کردم و جرثقیل دستی شو قرض گرفتم.

اومدم یکی از این موتورای جتو پیاده کردم و با هر جون کندنی بود روی ماشین سوارش کردم.

آقا چشتون روز بد نبینه 2 ساعته از بندر اومدم رسیدم پادگان.

سرهنگ که منو دید داد زد: تو چرا هنوز نرفتی پسر؟

مگه نگفتم باید زود بری و زود برگردی؟

گفتم: من الان از بندر میام جناب.

دیگه حرفی نزد.

یه نگاهی به بار کرد، گفت: آفرین پسر، خوب اومدی، ولی چرا این موتورا دو تاس؟

گفتم: آها، نکته انحرافی اینجاس، کاپوتو بزن بالا جناب سرهنگ.

همین که کاپوتو زد بالا و موتور سومو دید کم مونده بود از تعجب شاخ در بیاره.

در اورد همونجا یه ماه مرخصی تشویقی برام نوشت.

اینجوری شد که نرفته برگشتیم خونه!

 

پاورقی 1 : سرهنگ مهدی ساعی!!

پاورقی 2 : سرباز پایه یک دار!

پاورقی 3 : عروسک مامان، اونم تو ارتش!

پاورقی 4 : سه تا موتور جت!

پاورقی 5 : سه تا موتور جت تو یه تریلی!

پاورقی 6 : موتور جت به جای موتور ماشین!

پاورقی اصلی : معلم سربازی رفته!!!

 نکته : همه این ماجرا رو جناب سرهنگ ساعی [!!!] تعریف کردن ما هم نوشتیم، اصل ماجرا مال یه نفره به نام سلطان چاخان.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/12/11ساعت 1:27 توسط آردم |


مسلم آردم
سن 27 سال
لیسانس ریاضی
شغل دبیر

استفاده از مطالب این
وبلاگ بـدون درج منبـع
مجاز می باشد
کپـی رایـت مال فـقیــر
بیچاره هاست


HOME
E-Mail
Night Skin


LinkDump

هنر کاغذ و تا
احمدی نژاد به روایت طنز
داستان رویت دختر 100% ايده‌ال در صبح‌گاه بهاري
توصیه های مدیر سایتهای پارسیک و بلاگفا برای وبلاگها
خاطرات جالب آدم و حوا
ادبیات فولکلوریک آذربایجان
به بهانه انتخابات
مصاحبه با فرزند پروفسور حسابی
بیضی و دایره
با کراوات به دیدار خدا رفتم و شد"شعر"
پيوندهاي روزانه


Archives & Latest Posts

88/09/01 - 88/09/30

88/06/01 - 88/06/31
88/04/01 - 88/04/31
88/03/01 - 88/03/31
88/01/01 - 88/01/31
87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/06/01 - 87/06/31
87/05/01 - 87/05/31
87/04/01 - 87/04/31
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
86/12/01 - 86/12/29
86/10/01 - 86/10/30
86/07/01 - 86/07/30

********
Links

نقطه صفر"عزیزترین دوستم"
نگاهی دیگر"دوست عزیزم"
بعد از ظهر سگی
تاتوره خانم
نرگس وفادار
خلیل جوادی طنز نویس
خانم مدیر من "ملک محمد"
وکیل مدافع شیطان
حرف های پا منقلی
پاتوغ خانا
"مرا می شنوی"ملیکا
یادداشتهای یک وبلاگر
توسکا
"آموزگار" اصغر آمالی




JavaScript Codes