با يكي از دوستهايم رفته بوديم قبرستان، تصميم گرفتيم برويم ديدن مادربزرگم (چند ساليه مرده، روحش شاد)، خلاصه يك فاتحه اي نثارش كرديم و بعد از آن داشتيم بين قبرها قدم مي زديم و سنگ قبرها را نگاه مي كرديم، روي يكي از سنگ قبرها يك شعر خيلي قشنگ بود، ايستاديم شعرش را خوانديم، من كه خودكار و كاغذ همراهم بود، شعر را يادداشت كردم. در همين حال دو تا دختر از كنارمان رد مي شدند، وقتي كاغذ و خودكار را دستم ديدند، شنيدم يكي به ديگري گفت: «این قبر مال كيه كه اينا مي خوان ازش امضا بگيرن!» رويم را برگرداندم طرف دوستم ببينم او هم شنيده يا نه، او هم برگشت طرف من، هر دو همزمان زديم زير خنده. همه سر قبر مرده هايشان ناراحت بودند و ما داشتيم مي خنديديم، وقتي ديديم مردم پاورقي : تا حالا اينقد تو قبرستون نخنديده بودم، خيلي خوش گذشت جاتون خالي!
چپ چپ نگاهمان مي كنند، فورا در رفتيم!
+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/03/20ساعت 18:49 توسط آردم |
هر انساني هنرهاي بيشماري دارد و اين هنرها در ميان افراد جامعه ايراني به علت دارا بودن فرهنگ و تاريخ و [از اين جور چيزاي] طولاني بسيار شايع تر از جوامع غربي و آمريكايي است. هنري كه قرار است من بدان اشاره كنم هنر گنده گويي و گنده پروري است، در حقيقت هنر اضافه كردن پياز داغ به حوادث و ماجراها؛ هيچ كدام از ما يك حادثه عادي را دوست نداريم و حتما بايد در حين تعريف يك خاطره پيش پا افتاده، قسمت هاي يكنواخت آن را [قسمت اعظم ماجرا] سانسور و برخي قسمت هاي اكشن بدان اضافه كنيم. حتي در برخي موارد كه خود شنونده هم واقف به خيالي بودن داستان است، باز خود را به حقيقت داشتن ماجرا متقاعد مي كند! اين گونه است كه ايراني جماعت، جماعتي كلا هنرپرور از آب در آمده است! بايستي در اين گونه مواقع گفت: «یا شیخ! انت خذنا و انت یتفکر انا الاسگل؟ واقعا چرا خودمان را مجبور ميكنيم طرف مقابلمان فكر كند هيچ نمي فهميم و هر چه بخواهد مي تواند به ما بقبولاند، حداقل شبيه آن خر عاقل باشيم. ماجراي خر عاقل : خر داشت به انسان ها می خندید انسان ها نیز به خر می خندیدند و
[ترجمه: ای شیخ! آیا براستی ما را گرفتی و گمان می کنی ما اسگل هستیم؟]»
می گفتند بی خیالش خر است دیگر، نمی فهمد. ولی خر واقعا می فهمید به چه دارد
می خندد. آخر در اکثر موارد زیاد فهمیدن هم خنده دارد! [همين خودش پاورقي بود]
+ نوشته شده در جمعه 1388/03/15ساعت 14:16 توسط آردم |