تبليغاتX
این خانه سیاه است - با کراوات به دیدار خدا رفتم و شد

 

با کراوات به ديدار خدا رفتم و شد

بر خلاف جهت اهل ريا رفتم و شد

ريش خود را ز ادب صاف نمودم با تيغ

همچنان آينه با صدق و صفا رفتم و شد

با بوی ادکلنی گشت معطر بدنم

عطر بر خود زدم و غالیه سا رفتم و شد

حمد را خواندم و آن مد"ولاالضالين"را

ننمودم ز ته حلق ادا رفتم و شد

يکدم از قاسم و جبار نگفتم سخنی

گفتم ای مايه هر مهر و وفا رفتم و شد

همچو موسی نه عصا داشتم و نه نعلين

سرخوش و بی خبر و بی سرو پا رفتم و شد

"لن ترانی"نشنيدم ز خداوند چو او

"ارنی" گفتم و او گفت "رثا" رفتم و شد

مدعی گفت چرا رفتی و چون رفتی و کی؟

من دلباخته بی چون و چرا رفتم وشد

تو تنت پيش خدا روز و شبان خم شد و راست

من خدا گفتم و او گفت بيا رفتم و شد

مسجد و دير و خرابات به دادم نرسيد

فارغ از کشمکش اين دو سه تا رفتم و شد

خانقاهم فلک آبی بی سقف و ستون

پير من آنکه مرا داد ندا رفتم وشد

گفتم ای دل به خدا هست خدا هادی تو

تا بدينسان شدم از خلق رها رفتم و شد.

 

شعر از محمد علی گويا

 

 

تو به من خنديدي

و نميدانستي

من به چه دلهره سيب را از باغچه همسايه

دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان ميدهد آزارم

و من انديشه كنان

غرق اين پندارم

كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت؟!

 

شاعر: ؟؟؟