بيضي، خاطرهي خستهي دايرهاي بود كه داخل يك مستطيل گير افتاد. روزي كه مستطيل پاك شد، بيضي هيچوقت گرد نشد. از آن روز به بعد، كمين مينشست، مربع شكار ميكرد و آنقدر اسيرش ميكرد تا لوزي شود. بعد آزادش ميگذاشت و ميگفت: سخت نگير! تقارن بيش از حد هم خوب نيست.
شايد من هم همون بيضي باشم كه اين قدر خسته و رنجور شده كه حالا دايره بودن آرزوش شده تا بتونه پا در راه سفر بگذاره اما ...................، نمي دونم!
حالا كه من چوب را آهسته آهسته از لاي چرخ زندگيم بيرون ميكشم ديگر كسي چوب لاي چرخ زندگيم نگذارد.
و نان دشمنتان هركه هست آجر باد.