اجازه بدهيد من ابتدا خاطرهای از رابطه بچه مسلمانهای دانشگاه با مرحوم پدر برايتان تعريف كنم، استادی در دانشگاه بود كه الكی به او ميگفتند پروفسور ... البته او قلابی بود، يك درس مبنای دو رياضی را گرفت كه تدريس كند اما نتوانست آنرا تمام كند، برادر اين آقا راديو مسكو را اداره ميكرد و در آنجا به شاه فحش ميداد، شاه هم با آمريكائيها و CIA صحبت كرد و يك كلاه سر روسها گذاشتند و برادرش را به ايران برگرداندند و شد استاد دانشگاه تهران، آن يكی هم شد رئيس دانشگاه تهران، اين آدم و همسرش هر دو شورت می پوشيدند و ميامدند در كلت تنيس دانشگاه با هم تنيس بازی ميكردند، يكی هم نبود كه به اينها بگويد خوب اگر ميخواهيد شورت بپوشيد برويد در دربار كه 30 تا زمين تنيس دارد، بچه مسلمانهای دانشگاه هم نميتوانستند اين وضعيت را تحمل كنند و ميرفتند با پاره آجر ميزدند دفتر او را خورد و خاكشير ميكردند بعد ساواك دنبالشان ميكرد و آنها به دفتر آقای دكتر(حسابی) پناه ميبردند و مخفی ميشدند، آقای دكتر هم به آنها پناه ميداد كه ساواك دستگيرشان نكند.
اين اتفاقات باعث شد كه او برود پيش شاه و از آنها شكايت كند بعد نتيجه گرفته بودند كه بايد مقابله با بچه مسلمانهای دانشگاه را از دكتر حسابی شروع كنيم، همين شد كه چنان بلائی به سر آقای دكتر آوردند كه ايشان «دكرمانتين» كردند و جفت چشمهايشان از كاسه جدا شد. تا اينكه 27-28 سال بعد يكی را با اشعه ليزر و يكی ديگر را با اشعه سبز پيوند زدند، در تمام اين مدت آقای دكتر حتی نمی توانستند رانندگی كنند و من ايشان را به دانشگاه ميبردم و مياوردم...
در اين اتاق كه ما نشستهايم دائماً جلسات خصوصی و عمومی آقای دكتر برگزار ميشد، روزهای دوشنبه شاگردان دانشكده فنی، روزهای جمعه هم علما و فضلا و شعرا و اساتيد دانشگاهها می آمدند، يك نكته جالب در اين جلسات خصوصی اين است كه هر كسی صندلی خاص خودش را داشت، اين صندليها همان طور كه از روز اول بود امروز هم به همان شكل است و شما ملاحظه می كنيد، آقای دكتر به شوخی ميگفتند دوست دارم صدای هر كسی از جای خودش بلند شود، كسی جای كس ديگر ننشيند، حسن اين كار اين بود كه اگر صندلی آقای فلانی خالی بود همه متوجه ميشدند كه ايشان نيستند و احوال پرسشان ميشدند، از طرف ديگر همان شخصی كه غايب بود می دانست صندلياش هم احترام دارد چه رسد به خودش، پس تمام اين صندليها جای مخصوص و مشخص يكی از ميهمانان بود، اين صندلی مرحوم شهيد مطهری است، اين صندلی كناردستی صندلی مرحوم حضرت علامه محمدتقی جعفری است، اين صندليها هم به ترتيب صندلی دكتر غريب پدر زمين شناسی ايران، دكتر شريعت و محمد سنگلجی استاد دانشگاه الهيات و حقوق دانشگاه تهران، دكتر خواجه نوری استاد ادبيات دانشگاه تهران، اينجا هم جای آقای ابوالقاسم حالت، شاعر، است كه تا فوت كرد بچه هايش منزلش را فروختند و برج ساختند.
حيف كه به ما ياد ندادند چگونه از ارزشها و يادمانهايمان مواظبت كنيم و آنها را قدر بدانيم، اينجا هم جای يك روده فروش به نام مرحوم شهبازی است كه حدود 40 سال آقای دكتر از او دعوت می كرد و او در حضور تمام اين علما و فضلا و اساتيد دانشگاه كه هركدام صد تا مثل بنده را در جيبشان می گذارند تفسير مثنوی ميكرد و يك نفر هم نميتوانست از او اشكال بگيرد...
...چند شب پيش در تلويزيون از يك باستان شناس پرسيدند ايران چند ساله است، گفت: اگر ازنظر ساختمان سازی بخواهيد نگاه كنيد تپه های سيلك كاشان 7 هزار سال تا 10هزار سال، اگر ازنظر صنعت بخواهيم نگاه كنيم كورههای ريخته گری نطنز 12 هزار سال تا 16 هزار سال، آنوقت اروپائيها خودشان را ميچسبانند به يونان و مينويسند سال 2003، واقعاً مقايسه اين تمدنها خندهدار نيست؟ ولی ما قدر نميدانيم.
...شما اگر به طرز فوق العادهای به زبان انگليسی مسلط باشيد «هملت» را كه برميداريد بخوانيد هيچ چيزی از آن متوجه نميشويد، قبول نداريد امتحان كنيد، ميرويد دانشگاه منچستر از استاد ادبيات می پرسيد، او هم هيچ چيزی نميفهمد، بايد برويد اكسفورد از استاد ادبيات قديم بپرسيد، او به استاد ادبيات جديد بگويد و بعد او برای شما بگويد تا متوجه شويد، يعنی زبان انگليسی در طول 3 نسل تا اين حد تغيير كرده است ولی شما همين الآن ديوان حافظ را كه مال 700 سال پيش است برداريد و بخوانيد انگار همين ديشب سروده است، شما داريد غزل 700 سال پيش را ميخوانيد ولی كاملاً می فهميد و لذت ميبريد اما هيچيك از آثار شكسپير را نمی توانيد اين طوری بفهميد...حالا ما چقدر قدر اين زبان ارزشمند را ميدانيم؟ همين كه ميخواهيم خودمان را نشان دهيم چهارتا كلمه شكسته و بسته انگليسی قاطی حرفهايمان ميكنيم كه بگوئيم باسواد شدهايم، ما پسرمان 2 سال ميرود خارج برميگردد وقتی به او ميگوئيم علی جان چطوری؟ ميگويد: حالم خوب استي مرسی(!) خب زهر مار اين چه وضع حرف زدن است؟ آقای دكتر حسابی 36 سال در بهترين دانشگاههای آن طرف دنيا پيش انيشتين و ديگر دانشمندان به نام دنيا درس خواند، وقتی برگشت ايران سوار الاغ شد در بوشهر و بندر لنگه و... واژگان فارسی را جمع آوری كرد سنگ بنای فرهنگستان زبان فارسی را گذاشت تا امروز ما بتوانيم با هم فارسی حرف بزنيم ولی ما قدر نميدانيم.
يكی نيست به بعضی از اين مسؤولين جمهوری اسلامی بگويد آخر گوش بدهيد ببينيد حضرت امام نازنين ما چطوری نطق ميكردند؟ ساده و بيرنگ و ريا و خيلی قشنگ و مهربان، همه مردم هم ميفهميدند، پس حالا تو چرا اينقدر انگليسی وسط صحبتهايت می پرانی؟ شهروند انگليسی اگر خيلی زور بزند ميشود 2هزارسالش، تو 6هزارسالهای!...
دوست داريد يك نمونه ديگر از ارزشهای ايرانی كه خود ما آنرا نميشناسيم را برايتان بگويم؟ لابد تا به حال شما هم ديدهايد وقتی يك دانشجو در دانشگاههای خارج ميخواهد مدرك دكترای خود را بگيرد يك لباس بلند مشكی به تن او ميكنند و يك كلاه چهارگوش كه از يك گوشه آن يك منگوله آويزان است بر سر او ميگذارند و بعد او لوح فارغ التحصيلی را ميخواند، به ماها می گويند اين لباس و كلاه چيست؟ ميگوئيم اين لباس شيطونك است كه اينها تنشان ميكنند! اما به اروپائی يا ژاپنی و يا حتی آمريكائی ميگوئی اين لباس چيست كه شما تن فارغ التحصيلانتان ميكنيد؟ ميگويند ما به احترام «آوی سنت» پدر علم جهان اين لباس را به صورت نمادين ميپوشيم، آنها به احترام «آوی سنت» كه همان «ابن سينا»ی ماست كه لباس بلند رداگونه ميپوشيده اين لباس را تن دانشمندان خود ميكنند آن كلاه هم نشانه همان دستار است و منگوله آن نمادی از گوشه دستار خراسانی كه ما ايرانيها در قديم از گوشه دستار آويزان ميكرديم و به دوش ميانداختيم، در اروپا و آمريكا علامت يك آدم برجسته و دانش آموخته را لباس و كلاه ابن سينا ميگذارند ولی ما خودمان نمی دانيم، باورتان ميشود؟!...
...اين عكس معروفی كه مربوط به تولد يك پيامبر است را در اتاق آقای دكتر ملاحظه كنيد، ببينيد نور از چهره پيامبر به آسمان رفته برعكس هميشه كه نور از آسمان به زمين ميآيد، آقای دكتر به من و خواهرم ميگفتند هميشه به اين تابلو با دقت توجه كنيد.
اين تابلو را من و شما نكشيدهايم، اين تابلو را يك فرنگی كشيده است، وقتی خواسته مردم عوام را نشان بدهد دستها و پاها را لخت كشيده، وقتی خواسته دانشمندان و ستاره شناسان را نشان دهد آنها را پوشيده و موقر كشيده است، اصلاً وقتی در گذشته ميخواستند به كسی توهين كنند ميگفتند: «ای رومی بيحيا!» بيحيائی را متعلق به غربيها ميدانستند و ايرانی و شرقی را در حيا و پوشيدگی.
خود شما هم حتما ديدهايد كه سربازان يونان و روم در تاريخ مينيژوپ ميپوشيدند ولی سربازان ايرانی سرتا پا پوشيده بودند، اين از مرد ايرانی چه برسد به زن ايرانی، حالا ما امروز در عمل خودمان به خودمان توهين ميكنيم، بیحيائی و برهنگی را هنر ميانگاريم، وامصيبتا!
اصلا رسم خانوادههای ايرانی اين بوده كه اگر جائی دور هم جمع ميشدند به طور طبيعی زنها به يك اتاق ميرفتند و مردها هم در يك اتاق مينشستند، اين شكلی خودشان هم راحت بودند اما در فرانسه يا يك كشور ديگر اروپائی شما يك مجلس مردانه به پا كنيد و 200متر آن طرفتر در يك باغ ديگر هم يك مجلس زنانه، يك ساعت نميشود كه همهشان قاطی هم ميشوند.
مگر در داستانهای اسطورهای خودمان نخواندهايد؟ فردوسی ميگويد:
منيژه منم دخت افراسياب
برهنه نديده تنم آفتاب
ميگويد آفتاب، چه برسد به غريبه، آقای دكتر ميگفتند حالا اگر يك دختر آمريكائی بخواهد اين شعر را بخواند مضمونش اين ميشود كه فقط آفتاب تن مرا نديده است ديگران همه ديدهاند، اين تفاوت فرهنگ ايرانی و غربی است.
معماری ما هم بر اساس همين فرهنگ شكل گرفته است، اندرونی دارد، بيرونی دارد، ميهمان خانه دارد و... اما به يك باغ آمريكائی نگاه كنيد، تمام لختيهای خانه از وسط يك باغ درن دشت معلوم است.
ما اينها را داريم از غرب ميگيريم و سمبل علم را كه لباس ابن سينا است به آنها می دهيم، اصلاً وقتی لباس ما ميشود سمبل علم جهان ما حق نداريم بگوئيم گور پدر علم، ما حق نداريم نفتمان را بفروشيم و 35سال پيكان بياوريم و امروز پژو بياوريم، دنيا بايد ما را به علممان بشناسد و مستحق همين هستيم، نه به واردات و پورسانت گرفتن...
به خدا گناه دارد كه امروز با اين مملكت و اين انقلاب اين كارها را بكنند، در همين نقاشی قديمی نگاه كنيد اين سه دانشمند ستارهشناس در صحرا وقتی در حال حركت هستند شترهائی از بار زمرد و ياقوت و الماس دارند، اين هزينه راه آنان است، اين فقط نقاشی نيست، مگر در عمل با دانشمندانشان غير از اين عمل می كنند؟ به آدمهائی مثل دكتر حسابی ماهی 8630 تومان حقوق نميدهند، كه بروند بميرند، كه 40 سال مادر بيچاره من با ناخوش احوالی مجبور شود اين خانه را نگهداری كند...
پيرارسال 16 ميليارد دلار پول اضافه نفتمان بود، پارسال 17 ميليارد، امسال انشاءاللـه بشود 18 ميليارد دلار ما كه بخيل نيستيم اما می گوئيم اين پولها بايد صرف مدارس و دانشگاهها بشود تا ايران و انقلاب شكوفا گردد، ايران از طريق پژوهش و علم شكوفا ميشود نه از طريق واردات پژو و پيكان، چند روز پيش يكی از روزنامهها از قول شهرداری تهران نوشته بود كه تاكسيهای تهران فرسوده است و ما ميخواهيم با كمپانی بنز قرارداد ببنديم تا مرسدسبنز بياوريم و به مردم احترام بگذاريم تو راست می گوئی؟! اگر خيلی دلت برای مردم ميسوزد 5 سال اين پول را به مدارس و دانشگاههای ما بده ببين اگر جوانهای ما بهتر از آنرا نساختند!...
چند وقت پيش خواهر يكی از دوستان من سرطان گرفت و بعد از دو هفته فوت كرد، پرسيدم چرا زود از دنيا رفت؟ يك نسخه نشانم داد كه دكترها به مريضهای سرطانی ميدهند، 5 تا آمپول بود هر عدد به قيمت دولتی و از هلال احمر تمام ميشد يك ميليون و 235 هزار تومان، دوستم گفت: ما پول نداشتيم اين آمپولها را بخريم، اينطوری شد، لابد فكر ميكنيد اين آمپوليها را با مواد راديواكتيو يا اتمي ميسازند كه ما نميتوانيم بسازيم، من پرس وجو كردم و فهميدم كه اين آمپولها را از ميوهای به نام عناب ميگيرند، يعنی جنابعالی تشريف ميبريد استان خراسان عناب را از درخت ميچينيد بار كاميون ميكنيد و اگر خيلی بتوانيد گران بفروشيد 200 يا 300 دلار گيرتان ميآيد، غربيها هم آنرا تبديل به 5 تا آمپول ميكنند و به اين قيمت به شما ميفروشند و می گويد تقصير خودتان است! حالا كه سواد نداريد يا بميريد يا پولش را بدهيد!
تا يكی دو سال ديگر پول نفت ما به اندازه پول يك آمپول مريضهای سرطانیمان هم نيست، يونسكو اعلام كرده كه از سال 2000 هر 20 سال علم جهان دوبرابر ميشود، ما 35 سال است كه پيكان مونتاژ ميكنيم و هر سال بدتر از پارسال آنرا به دست مردم ميدهيم.
آقای دكتر هميشه ميگفتند عادت صنعتی بايد به كشور ما بيايد نه محصول صنعتی، اما اين را بدانيد كه بعضی ها به خاطر منافع خودشان نميگذارند عادت صنعتی به مملكت بيايد زيرا برايشان نان و آب ندارد، 18 سال پيش آقای دكتر حسابی يك موبايل طراحی كردند، آن موقع موبايلهای اروپا اندازه يك چمدان بود، موبايل آقای دكتر زير صندوق عقب ماشين جا ميشد، يك آنتن هم داشت با 47 كيلومتر برد مؤثر، وزير صنايع وقت را به اتفاق معاونهايش سوار ماشين كرديم و آنها را تا پادگان نصر برديم، گفتند: اگر بخواهيم روزی موبايل بخريم حتماً از آقای دكتر حسابی ميخريم اما همين وزير صنايع جزو كسانی بود كه رفت و با فنلانديها قرارداد بست.
...حالا موبايل آقای دكتر 15 سال است كه مثل روز اول كار ميكند، موبايل اينها هر روز يك بازی درميآورد، آيا اين رفتار با دانشمندان گناه ندارد؟!
... من و خواهرم تقريباً هميشه در سفرهای اروپائی آقای دكتر همراه ايشان بوديم، وقتی كه برميگشتيم مادرم چون خيلی مقيد بودند ميگفتند: اين بچهها نجس شدهاند بايد برويم مشهد پاك شوند، مسافرت رفتنهای ما هم خيلی جالب بود، مثلاً اگر كسی به آقای دكتر ميگفت: ما 4 ساعته رفتيم چالوس آقای دكتر ميخنديد و ميگفت: مگر كورس رالی است كه 4 ساعته تا چالوس رفتيد؟! خود ما اگر ميخواستيم از اينجا تا رشت برويم 15 روز طول ميكشيد! قصبه به قصبه و روستا به روستا توقف ميكرديم و ميمانديم. دكتر حسابی ميگفتند بايد از محليها خانه اجاره كنيم كه يك پول اندكی نصيبشان شود، مادرتان با خانمهايشان دوست شود غذاهای محلی ياد بگيرد، شماها با بچههايشان دوست شويد، رفيقان آيندهتان بشوند و من هم با مردهايشان همصحبت بشوم واژگان اصيل فارسی را جمع آوری كنم.
يك سفر ما در حال رفتن به سمت مشهد بوديم، چندين بار آقای دكتر از آئينه جلو ديدند كه من مشغول كتاب خواندن هستم، چند بار نگاه كردند و آخر پرسيدند: چه كتابی ميخوانی؟ گفتم سپيد دندان، اثر جك لندن، آقای دكتر گفتند: اينجا جای اين كتاب نيست، در سفر ايران بايد كتاب ايرانی بخوانی تا با ايران آشنا شوی، آقای دكتر گفت: اين كتاب را يا بايد در خانه بخوانی و يا در سفر اروپا، بعد كه به دامغان رسيديم يك كتاب چهل طوطی ويك كتاب حسين كرد شبستری برايم خريدند.
در تربيت ما هم ظرائف دقيقی را رعايت ميكردند، وقتی جشن تولد ما ميشد می گفتند: دوستانتان را دعوت كنيد، ما هم نامردی نميكرديم و 40 نفر دعوت می كرديم، مادرم ميگفت: اينها تمام خانه را ميگذارند روی سرشان، اما آقای دكتر ميگفت: اشكال ندارد در عوض بچهها مديريت ياد ميگيرند، يك نفر ميخواهد بازی كند، يك نفر ميخواهد استراحت كند، يك نفر ميخواهد كتاب بخواند، يك نفر ميخواهد چيز بنويسد و همين كه اينها مجبورند وسائل موردنياز دوستانشان را فراهم كنند مديريت ياد ميگيرند، در ضمن ياد ميگيرند چگونه با مردم رفتار كنند، ايشان خيلی حساس بودند كه مبادا شمع روی كيك را كسی فوت كند، مي گفتند شمع نشانه زندگی است، بايد آنقدر روشن باشد كه خودش خاموش شود، به خاطر همين در تولدهائی كه ميگرفتيم همه جور شيطنت ميكرديم ولی شمع را خاموش نميكرديم.
...قديم وقتی شما ميرفتيد سر قبر حافظ بيرون كفشهايتان را درميآورديد، آن داخل يك ضريح چوبی گذاشته بودند، معمولاً هر كسی وارد ميشد يك ديوان حافظ زير بغلش داشت، وقتی داخل ميشدند دخيل ميبستند، نيت ميكردند و فالی باز ميكردند...
آقای حكمت وزير فرهنگ زمان شاه يك بار با هيأتی رسمی رفت به يونان و طبق رسوم ديپلماتيك او را بردند سر قبر سرباز گمنام آن كشور كه تاج گل بگذارد، در آنجا از آقای حكمت عكس يادگاری ميگيرند و وقتی او تهران ميآيد از اين عكس خوشش ميآيد و ميگويد قبر حافظ را خراب كنند و قبر سرباز گمنام يونان را به جای آن بسازند، اين ميشود مقبرهای كه امروز برای حافظ درست كردهاند و هيچ اثر و نشانی هم از شكل و فرم ايرانی و سنتی گذشته آن برجا نيست.
همين آقا تشريف ميبرد فرانسه، در ايستگاه متروی نانسی عكس يادگاری ميگيرد و از فرم آنجا خوشش ميآيد، دستور ميدهد قبر سعدی را خراب كنند و به جای آن ايستگاه متروی نانسی را بسازند.
كار به همينجا ختم نميشود...استاندار اصفهان...دستور ميدهد حمام شيخ بها- كه دانشگاه كلن كرسی تدريس برايش دائر كرده است- را خراب كنند و به جايش پاساژ بسازند، چرا درختهای قديمی و كوچهباغهای شميران و... را خراب ميكنيد جايش برج ميسازيد؟...به دروغ ادعای تمدن و سواد نكنيد، يك بار از اينهمه سفر خارجی كه تشريف ميبريد چشمهايتان را باز كنيد و ببينيد در كشورهای اروپائی مثل رم، فرانسه، انگليس و يا روسيه و يونان اجازه نميدهند كه يك خشت از مناطق قديمی را جابجا كنند، در مملكت ما هر روز با دستور يكی از مسؤولين يك تكه از تاريخ ما را از جای خودش جدا ميكنند و يك ساختمانی ميسازند كه دو ريال در آن سود داشته باشد...
آقای دكتر ميگفتند ما اينقدر بچهها را با محيط زيست بيگانه كردهايم كه خدا نكند يك گربه يا سگ بخواهد از كوچه رد بشود، تا با يك پاره آجر و چوب و... نزنيم و شل و پلش نكنيم راحت نميشويم، تربيت بايد از همين جا شروع شود، بايد بچههايمان را تمرين بدهيم، آقای دكتر در خانه ما دو تا باغچه درست كرده بودند يكی برای من و يكی برای خواهرم، ما سبزی ميكاشتيم و بسته بندی ميكرديم و بعد به مادرم ميفروختيم، روزهای جمعه كه زياد ميهمان به خانهمان ميآمد و ميرفت جلوی همين پلهها بساط پهن ميكرديم به ميمانها بلال ميفروختيم دانهای 5 ريال، كفش مادر و پدر راواكس ميزدیم 5 ریال، ماشين آقای دكتر را ميشستيم يك تومان، داخلش را هم ميشستيم 2 تومان، نماز اول وقت ميخوانديم 5 ريال، اگر با لهجه عربی ميخوانديم 7 ريال و... همه اينها نرخ داشت، برای اينكه اولاً ياد بگيريم از دسترنج خودمان بخوريم و ثانياً برای كارهای خوب تشويق شويم، ما ميخواهيم بدون تدبير و تشويق و آموزش و... همه چيز را به بچههايمان ياد بدهيم، خب معلوم است كه نميشود، ميبينيد كه نمی شود، دائماً دستور ميدهند كه بشود اما باز هم نميشود.
...آقای دكتر يكبار خواهش ميكردند، اگر متوجه نميشديم يا عمل نميكرديم بار دوم مهربانتر خواهش ميكردند، پليس ما با راننده متخلف خوب برخورد نميكند و احترامش را نگه نميدارد، از آن طرف هم همين طور، يك نفر خلاف ميكند، پليس جلوی او را ميگيرد، قبل از گواهينامه كارت فلان ارگان نظام را در ميآورد، وای، وای! اصلاً تو كه خلاف كردی بايد خجالت بكشی. بايد كارتت را مخفی كنی كه كسی نفهمد يك وابسته به نظام خلاف كرده است، تو آبروی نظام را به هزار تومان جريمه ميفروشی؟! هر انقلابی پس از يك مدت كوتاه بايد منظم شود البته اگر بخواهيم از آن نگهداری كنيم، من نميدانم كی ما ميخواهيم به جامعه و نظام و روابطمان نظم بدهيم؟ مردم پشت چراغ قرمز عرق ميريزند، يك كسی از خط ويژه ميآيد و با سرعت عبور ميكند و ميرود آنوقت ميخواهيد مردم به شما احترام بگذارند...
خيلی ببخشيد، زياد حرف زدم و شما فرصت نكرديد سؤالهايتان را بپرسيد، اميدوارم در يك فرصت ديگری بتوانيم با هم گفتگو كنيم.