تبليغاتX
این خانه سیاه است - خاطرات آدم و حوا

 

آدم:

دوشنبه:

اين موجود جديد و موبلند، خيلي داره مزاحم مي‌شه! هميشه داره ول مي‌گرده و هرجا مي‌رم دنبالم مياد! از اين كارش خوشم نمي‌ياد! به اين كه كسي همرام باشه عادت ندارم، اي كاش بره پيش بقيه‌ي حيونا ...

 

حوا:

يكشنبه:

هنوز اون بالاست! انگار داره استراحت مي‌كنه! البته اين فقط بهونه شه! وگرنه يكشنبه كه روز استراحت نيست! شنبه رو واسه اين كار گذاشتن! اين موجود فقط دوست داره استراحت كنه! ‌اين همه استراحت خسته‌م مي‌كنه. اين كه همش بشينمو اون درختو نگاه كنم هم خستم مي‌كنه. تعجب مي‌كنم اين موجود واسه چي ساخته شده. هيچ وقت نديدم كاري انجام بده!

 

دوشنبه:

حوا:

ديشب ماه شل شد و سر خورد و از آسمون افتاد پايين چه مصيبت بزرگي! وقتي بهش فكر مي‌كنم دلم مي‌گيره. بين چيزاي قشنگ و زينتي هيچ چيزي تو خوشگلي به پاي ماه نمي‌رسه. بايد محكم‌تر مي‌بستنش. اي كاش بشه دوباره بتونيم اونو سرجاش برگردونيم... نمي‌شه حدس زد كجا رفته و تازه مطمئنم هركي دستش بهش برسه قايمش مي‌كنه، چون اگه خودمم بودم همين كارو مي‌كردم. تو هرمورد ديگه‌اي مي‌تونم صادق باشم ولي تازگي دارم متوجه مي‌شم كه تموم وجودم عشق به زيباييه، خب اينطوري نمي‌شه به من اطمينان كرد و ماه يكي ديگه رو به من سپرد! تازه وقتي نمي‌دونه ماهش پيشه منه! اگه تو روز يه ماه پيدا كنم به صاحبش برش مي‌گردونم، ‌چون مي‌ترسم يكي اونو دست من ببينه، اما اگه تو تاريكي پيداش كرده باشم يه بهونه‌اي پيدا مي‌كنم تا به هيشكي چيزي در موردش نگم! چون عاشق ماهم! خيلي قشنگو عاشقانه‌ست! كاشكي مي‌شد پنج شيش تا ماه داشتيم، اونوقت ديگه هيچوقت نمي‌خوابيدم: هيچوقت از اين كه توي ساحل، روي خزه‌ها دراز بكشمو اونارو تماشا كنم خسته نمي‌شدم. ستاره‌ها هم خوبند! ‌كاشكي مي‌شد چند تا از اونا رو بچينم تا روي موهام بذارمشون! اما به گمونم هرگز نتونم! حتما تعجب مي‌كنيد اگه بفهميد چقدر از مادورن! وقتي واسه اولين بار تو آسمون پيداشون شد،‌ خواستم با يه چوب چندتاشونو بچينم اما چوبم بهشون نرسيد، بعدش اونقدر سنگو كلوخ طرفشون پرت كردم كه خسته شدم، اما چون چپ دستمو نمي‌تونم خوب سنگ پرت كنم نتونستم حتی يه دونه‌شونو بچينم. واسه همين نشستمو گريه كردم، كه به گمونم واسه كسي به سن و سال من كاملاً طبيعيه. خيلي خسته بودم سردم بود چند تا ببر پيدا كردمو تو بغلشون كه خيلي گرم و راحت بود خوابيدم. نفسشون شيرينو دلپذير بود چون از توت فرنگياي باغ تغذيه مي‌كردن. تا پيش از اون هيچ ببري رو نديده بودم اما همو موقع از نوارايي كه رو بدنشون داشتن شناختمشون.

 

سه شنبه:

حوا:

اونا ديشب ماه و سرجاش برگردوندن و من كلي خوشحال شدم! اين از درست كاريشونه! ماه دوباره سر خورد پايين افتاد اما ديگه ناراحت نشدم. وقتي آدم همسايه‌هايي به اين خوبي داره ديگه لازم نيست نگران باشه، اونا ماه و برمي‌گردونن. كاش مي‌تونستم واسه تشكر ازشون يه كاري كنم. دوست داشتم مي‌تونستم براشون چند تا ستاره بفرستم، چون ما بيشتر از نيازمون ستاره داريم. البته منظورم «منه»! نه ما! چون مي‌دونم اون موجود به اين چيزا هيچ اهميتي نمي‌ده. نه ذوق و سليقه داره، ‌نه مهربونه! ديروز عصر موقع تاريك روشن هوا ديدم كنار بركه دراز كشيده و داره سعي مي‌كنه ماهياي خالدار كوچولويي كه اونجا بازي مي‌كردن و بگيره. منم مجبور شدم اونقدر كلوخ طرفش پرت كنم تا باز بره بالاي درخت و دست از سر اون ماهياي بيچاره برداره. گاهي از خودم مي‌پرسم اين موجود واقعاً به چه دردي مي‌خوره؟! اصلاً قلب داره؟ راس راسي هيچ احساسي به اون موجوداي كوچولو و دوست داشتني نداره؟ گاهي گمون ميكنم اصلا واسه همين كارا ساخته شده! ظاهرش كه اينطور نشون مي‌ده. يكي از كلوخا به پشت گوشش خورد و اون به حرف اومد. هيجان زده شده بودم، چون اولين باري بود كه صداي كسي جز خودمو مي‌شنيدم. كلمه هايي كه گفت رو نفهميدم اما به نظرم با معني رسيدن.

از وقتي فهميدم مي‌تونه حرف بزنه، ازش خوشم اومده، واسه اين كه عاشق حرف زدنم. هميشه دارم حرف مي‌زنم، حتا تو خواب! به نظر خودم خيلي هم جذابم!‌ اما اگه كس ديگه‌اي رو داشته باشم كه باهاش حرف بزنم، جذابتر از اينم مي‌شم و اگه بخوام مي‌تونم يه ريز براش حرف بزنم. اگه اين موجود يه انسانه، نبايد براش از ضمير آن استفاده كنم! فكر مي‌كنم از نظر دستور درست نباشه! بايد از ضمير او براش استفاده كرد. بقيه‌ي ضميراش هم اينطوري مي‌شه:

فاعلي : او     و ملكي: براي او    

 

خوب از اين به بعد من اونو يه انسان به حساب مي‌آرم و با ضمير او صداش مي‌كنم تا وقتي كه خلافش ثابت بشه!

از اينكه درمورد همه چيز شك داشته باشي، خيلي بهتره!

 

آدم

چهارشنبه:

اي كاش حرف نمي‌زد، هميشه درحال حرف زدنه. شايد به نظر برسه دارم به اون موجود بيچاره تهمت مي‌زنم، اما اين قصدو ندارم. تا پيش از اين صداي هيچ انساني رو نشنيده بودم و هرصداي تازه و عجيبي كه مزاحم آرامشم بشه گوشم رو اذيت مي‌كنه و واسم مث يه نت فالش مي‌مونه. اين صداي جديد بيش‌از اندازه به من نزديكه، درست كنار شونه‌م، بغله گوشم، اول يه طرف و بعد طرف ديگه، من فقط به صداهايي عادت دارم كه از من دور باشن.

 

حوا:

پنجشنبه:

درمورد فاصله‌ها دارم شناخت بهتري پيدا مي‌كنم. قبل‌از اين انقدر به داشتن همه‌ي چيزاي قشنگ علاقه داشتم كه مثل گيجا فقط دستمو طرفشون دراز مي‌كردم، بعضي وقتا خيلي دور بودن و بعضي وقتا فقط چند سانتيمتر باهام فاصله داشتن اما من فكر مي‌كردم چند متر ازم دورن، خيلي وقتا كلي هم خار تو اين فاصله بود! اينطوري يه درسي رو ياد گرفتم، درضمن واسه خودم يه قانون ساختم: اولين قانون من: يك تجربه‌ي زخمي از خار دوري مي‌كند! به گمونم واسه كسي به سن و سال من نتيجه‌گيري خوبيه!

 

آدم:

سه شنبه:

امروز هوا ابريه، از شرق باد مي وزه،‌ به گمونم ما بارون خواهيم داشت...

ما ؟!!

اين كلمه ديگه از كجا اومده؟...

حالا يادم اومد، اون موجود جديد ازش استفاده مي‌كنه.

 

حوا:

يكشنبه:

تمام هفته رو بهش چسبيده بودمو هرجا مي‌رفت دنبالش مي‌رفتم. سعي مي‌كردم با هم آشنا بشيم. مجبور بودم فقط خودم حرف بزنم چون اون خيلي خجالتيه، اما اشكال نداره. به نظر مي‌رسيد از اين كه منو كنارش مي‌بينه خوشحاله، منم تا مي‌تونستم از كلمه‌ي ما استفاده مي‌كردم، چون انگار اينطوري بيشتر باهام صميمي مي‌شه.

 

آدم:

يكشنبه:

امروزم به هر جون كندني كه بود گذشت. يكشنبه‌ها دارن هي بيشتر و بيشتر خسته كننده مي‌شن. يكشنبه رو گذاشتن واسه استراحت؟ (قبلش هم شيش تا از اين روزا رو تو هر هفته داشتم.)

 

آدم

پنجشنبه:

واسه اين كه زير بارون نمونم يه سرپناه ساختم، اما اونجا هم نتونستم آرامش داشته باشم. اون موجود جديد مزاحم شد و وقتي سعي كردم بيرونش كنم، از سوراخايي كه باهاش مي‌بينه آب بيرون مي‌اومد و اون با پشت پنجه‌هاش پاکشون مي‌كرد و از خودش صدايي رو در مي‌آورد كه حيوونا وقتي ناراحتن در مي‌آرن.

 

حوا:

يكشنبه:

دوباره همه چيز دلپذير شده و از اين بابت خوشحالم، اما روزايي كه گذشت روزاي خيلي سختي بودند. سعي مي‌كنم تا مي‌تونم به اون روزا فكر نكنم.

 

آدم:

دوشنبه:

موجود جديد گفت اسمش حواست. مشكلي نيست، اعتراضي ندارم. مي‌گفت وقتي مي‌خوام صداش كنم بايد از اين اسم استفاده كنم. من هم گفتم كه لزومي به انجام اين كار نمي‌بينم. اما با وجود اين قبول دارم كه اسم خوبي داره و باعث مي‌شه بهش احترام بيشتري بذارم.

 

حوا:

دوشنبه:

خيلي كم حرف مي‌زنه. شايد چون باهوش نيست و به اين مسئله حساسه و مي خواد پنهونش كنه. خيلي حيفه كه اينطوري فكر مي‌كنه، چون باهوش بودن هيچ اهميتي نداره. ارزش واقعي تو قلب انسانه! ‌اميدوارم بتونم بهش بفهمونم كه يه قلب مهربون و عاشق واسه انسان بزرگترين ثروته و بدون اون حتا با داشتن هوش زياد انسان فقيره!

خيلي تنها بودم خيلي غصه داشتم ادامه زندگي برام سخت بود صورتمو تو دستام گرفتم. ديگه هيچ كسي نبود كه آرومم كنه. وقتي بعداز يه مدت دستامو از رو صورتم براشتم، اون دوباره اونجا بود، مثل هميشه سفيدو براقو قشنگ . منم پريدم تو بغلش! اين ديگه شادي محض بود. قبلاًً هم شادي رو مي شناختم اما اين حس يه چيز ديگه بود مث خلسه ديگه بعداز اون هيچ وقت بهش شك نكردم. بعضي وقتا پيداش نمي‌شد. مخصوصاً شباي تاريك چون خيلي ترسو بود، اما وقتي آسمون مهتابي بود سرو كله‌ش پيدا مي‌شد. من از تاريكي نمي‌ترسم، اما خب اون از من كوچكتره و بعداز من به دنيا اومده. وقتي زندگي سخت مي‌شه اون تنها پناه منه!

 

آدم:

شنبه:

ديروز وقتي داشت مثل هميشه خودشو تو آب بركه تماشا مي‌كرد، افتاد تو آب! داشت خفه مي شد و گفت تو بد وضعيتي بوده. اين ماجرا باعث شده واسه موجوداتي كه اونجا زندگي مي‌كنند و بهشون ماهي مي‌گه، غصه بخوره درهر صورت ديشب كلي از همين موجودات رو از آب گرفت و تو رختخواب من گذاشت تا گرم نگهشون داره، الان متوجهشون شدم اما به نظرم به هيچ وجه خوشحال تر از گذشته نيستن، فقط يه كمي آرومتر شدن. وقتي شب بشه همه شونو بيرون مي ريزم و هيچ وقت ديگه باهاشون نمي خوابم، چون خيلي سرد و مرطوبن و خوابيدن بينشون آزار دهنده است مخصوصاً وقتي چيزي تنت نباشه.

 

حوا:

سه شنبه:

تمام صبح و مشغول كار كردن بودم تا سر و ساموني به خونه بدم به عمد ازش دوري مي كردم به اين اميد كه شايد تنها بشه و بياد اما نيومد. ظهر كه شد كارو تعطيل كردمو واسه تفريح رفتم دنبال دويدن با زنبورا و پروانه‌ها و گشتن بين گلا، موجوداي قشنگي كه لبخند خدا رو از آسمون گرفتن و همراه خودشون نگه مي‌دارن! اونا رو جمع كردم و باهاشون چند تا تاج گل و يه لباس ساختمو تنم كردم. ناهارو كه چند تا سيب بود خوردم، بعدش تو سايه نشستمو دعا كردم بياد، اما نيومد!

 

حوا:

يه تيكه چوب خشك رو گذاشتم روي زمين و سعي كردم با يه چوب ديگه اونو سوراخ كنم تا شكلي كه توذهنم بود و بسازم اما يهو از تو اون سوراخ يه غبار آبي بلند شد،‌ منم فرار كردم! خيلي ترسيده بودم چون فكر كردم اون يه روحه! وقتي برگشتم فكر كنم روحه رفته بود اما فقط توي اون سوراخ يه خورده گرد و غبار سرخ نرم باقي مونده بود. انگشتمو توش فرو كردم كه يهو دادم در اومد و دستمو پس كشيدم. درد وحشتناكي داشتم، انگشتمو كرده بودم توي دهنم و هي بالا و پايين مي‌پريدم تا دردم آروم بشه! كنجكاو شده بودم كه اون غبار سرخ رنگ چيه كه ناگهان اسمش به ذهنم رسيد اون «آتيش» بود! دويدم كه بهش بگم كه چي اختراع كردم كه پشيمون شدم حتماً ميگه به چه درد ميخوره نه ميشه باهاش خونه ساخت نه هندونه كاشت و هي كنايه ميزد اما براي من حقير نبود. گفتم: آهاي! آتيش! موجود سرخ رنگ و دوست داشتني! دوستت دارم چون زيبايي و همين واسه دوست داشتن كافيه! خواستم بغلش كنم اما پيشيمون شدم. اين باعث شد از خودم يه قانون ديگه دربيارم كه خيلي شبيه اولي بود! تاحدي كه فكر كردم يه سرقت ادبيه: يك تجربه ي سوخته، از آتش دوري مي‌كند! وقتي برگا رو روي آتيش ريختم يه چيزاي سفيد از بيرون اومد كه من اسمشو دود گذاشتم كه بعداز يه مدت از اون دودا يه چيزاي زرد رنگ در اومد كه اسمشو شعله گذاشتم.

 

جمعه :

دوشنبه‌ي پيش، دم غروب يه لحظه دوباره اونو ديدم، ‌اما فقط يه لحظه. دوباره سعي كردم مجبورش كنم ديگه بالاي آبشار نره. چون آتيش يه حس تازه‌ي ديگه رو بهم نشون داده بود- حسي كه اصلاً باعشق و اندوه و بقيه‌ي حسايي كه تا اون موقع كشف كرده بودم فرق داشت: حس ترس! و اين خيلی وحشتناك بود! ‌اي كاش هيچ وقت اين حس و كشف نكرده بودم. باعث مي‌شه به خودم بلرزم.

 

آدم:

جمعه:

به التماس افتاده كه ديگه بالاي آبشار نرم! مگه اين كار چه ضرري واسه اون داره؟ ميگه باعث مي‌شه از ترس به خودش بلرزه. نمي‌دونم چرا! من هميشه اين كارو مي‌كنم. من هميشه هيجان شيرجه زدن تو آب سردو دوست داشتم و دارم. اينجا خيلي محدود شدم، لازمه محيطم و عوض كنم.

 

حوا:

جمعه:

سه شنبه، چارشنبه، پنجشنبه و امروز: همه بدون ديدن اون! زمان زياديه واسه تنها موندن!

 

آدم:

يک شنبه:

به هرجون كندني كه بود گذشت.

 

دوشنبه:

بالاخره فهميدم هفته واسه چيه: واسه اينكه وقت داشته باشي تا استراحت كني و خسته‌گي يكشنبه رو از تن دربياري. فكر خوبيه، نه؟

 

آدم:
سه شنبه:

به من گفت از يه دنده‌ي من كه از بدنم گرفته شده، ساختنش. حرفش يه كم مشكوكه، چون همه‌ي دنده‌هام سرجاشونن.

 

آدم:

سه شنبه:

شايد بهتره يادم باشه كه اون خيلي كم سن و ساله. اون الان يه دختر جوونه و بايد بهش فرصت داد. همه‌ي وجودش شورو شوق و حس زندگيه. دنيا واسش يه سحره يه شگفتي، يه راز و يه لذت! وقتي يه گل جديدو پيدا مي‌كنه! از شوق نمي‌تونه حرف بزنه، حتما بايد نازش كنه، تو آغوشش بگيره، بوش كنه،‌ باهاش حرف بزنه و براش اسماي عاشقانه بذاره. اون ديونه‌ي رنگاست.

اگه فقط هرچند وقت يه بار مي‌تونست آروم بشينه و حرف نزنه،‌ منم مي‌تونستم از نگاه كردن بهش لذت ببرم. مطمئنم مي‌تونستم! چون دارم به اين نتيجه مي‌رسم كه اون واقعاً موجود زيبا و جذابيه؛ لاغر اندام، بلند و باريك. با وقاره!‌ يه بار وقتي با اون اندام زيبا رو يه تخته سنگ ايستاده بود و سر به عقب خم شده و دستي كه رو چشاش سايه درست كرده بود، پرواز يه پرنده رو تو آسمون نگاه مي‌كرد، فهميدم كه زيباست!

 

حوا:

دوشنبه:

زيبا بودن شادي آوره! ‌آدم هم زيباست! وقتي به موهام گل مي‌زنم زيبا ترم مي‌شم.

 

حوا:

سه شنبه:

امروز تو جنگل يه صدايي شنيدم. آدم مي‌گفت قبلا هم اين صدارو شنيده اما هيچ وقت اونو نديده. مي گفت اون صاحب اين باغه و بهش گفته كه بايد از باغ محافظت كنه، و گفته كه ما نبايد از ميوه‌ي يه درخت خاص بخوريم و اگه اين كارو بكنيم حتماً مي‌ميريم. اين تموم چيزي بود كه آدم مي‌دونست.

مي خواستم اين درختو ببينم، به سمت درخت رفتيم يه مدتي اونجا نشستيم و با علاقه بهش نگاه كرديم و حرف زديم. آدم گفت اين درخت شناخت خوبي از بديه! – خوبي و بدي؟ - بله – چي هست؟ - - چي چيه؟ - خوبي چيه؟ - نمي دونم! – خوب بدي چيه؟ فكر مي‌كنم اسم يه چيزيه. اما نمي دونم چي.- اما آدم! حداقل بايد يه نظري در موردش داشته باشي. – آخه تابه حال نديدمشون؟ نظر تو چيه؟ هنوز ذهنم درگير اين موضوع بود واسه همين گفتم: آدم اون كلمه‌هاي ديگه چي؟ مرگ و مردن! اونا يعني چي؟ - هيچ نظري در موردشون ندارم.- خب پس حدس مي‌ زني معنيشون چي باشه؟

 عزيزم! نمي‌توني درك كني درمورد موضوعي كه هيچي در موردش نمي دونم حتا يه حدس ساده هم نمي تونم بزنم؟ چند لحظه ساكت مونديم تا اين معما رو تو ذهنمون زيرو رو كنيم. يه دفه فهميدم چطوري مي تونيم از اين موضوع سر در بياريم خيلي ساده بود! چقدر ما خنگيم! بيا ميوه ي درختو بخوريم! اونوقت مي‌ميريم و مي‌فهميم مردن يعني چيه و ديگه اينقدر از ندونستنش اذيت نمي‌شيم.

آدم ديد كه حرف درستي زدم و يه دفه بلند شد و داشت به طرف يكي از سيباي درخت دست دراز مي‌كرد كه يه موجود خيلي عجيب و غريب بال بال زد و به طرفمون اومد، موجودي كه هيچ وقت نديده بوديمش، ما هم شروع كرديم به دنبالش دويدن.

 كيلومترها بالاي تپه و پايين دره رسيديم، جايي كه درخت بزرگ انجير معابد بود، اونجا گرفتيمش. جه لذتي داشت، چه پيروزي بزرگي: او يه تروداكتيل بود!

 

آدم:

سه شنبه:

تازگي با يه مار دوست شده، وقتي پاي حيوونا مي‌آد هيچي از نظرش اشتباه نيست. به همه‌شون اطمينان مي‌كنه، اونا هم بهش اطمينان دارن. چون خودش هيچ وقت به اونا خيانت نمي‌كنه اونا هم بهش خيانت نمي‌كنن. از آشناييش با اين جونور خوشحالم چون اين مار حرف مي‌زنه و اين طوري مي تونم يه كم استراحت كنم.

 

آدم:

جمعه:

مي‌گه ماره بهش توصيه مي‌كنه از ميوه ي اون درخت بخوره، ميگه اگه اين كارو بكنه نتيجه ش دانائيه!

 

حوا:

سه شنبه:

سعي كردم براش چند تا از اون سيبا بيارم اما نشد، فكر مي‌كنم از اين كه به فكرشم خوشحاله. اونا ممنوعن و او مي‌گه با اين كار يه بلايي سرم مي آد. اما اگه با اين كار، مي‌تونم خوشحالش كنم، چرا بايد از آسيب دزيدن بترسم؟

 

آدم:

سه شنبه:  

بازم‌ خواست از اون درخت بالا بره. گفت هيچ كسي اون اطراف نگاش نمي‌كرده. نصيحتش كردم از اون درخت دوري كنه و اون گفت اين كارو نمي كنه. بوي دردسر مي‌آد! بايد از اينجا برم!

 

آدم:

چهار شنبه:

ديشب به اين اميد كه قبل از فاجعه از باغ بيرون برم و تو يه مملكت ديگه قايم بشم، سوار يه اسب شدمو با بيشترين سرعت ممكن فرار كردم. داشتم تو يه دشت سرسبز و پرگل كه هزاران هزار حيوون توش درحال چريدن و بازي باهمديگه بودن مي رفتم كه يه دفه سر و صداي وحشتناكي به پا شد، همه چيز به هم ريخت و هرجونور به بغل دستيش حمله كرد.

مي دونستم معني اين اتفاق چيه؟ حوا ميوه‌ي ممنوعه رو خورده بود و مرگ به دنيا اومده بود!‌ ببرا اسبم رو خوردن هيچ توجهي به من كه بهشون دستور مي دادم اين كارو نكنن نشون ندادن اگه مونده بودم ممكن بود حتا خودمم بخورن.

 اومدم اينجا كه جايي بيرون از باغه، اونم اومد. راستش از اومدنش ناراحت نشدم واسه اين كه اينجا هيچي واسه خوردن نيست و اون با خودش چندتا سيب آورده بود آدم كه گرسنه باشه مجبوره حتي اونا رو هم بخوره...

وقتي اومدم خودشو با شاخ و برگ درختا پوشونده بود، بهش گفتم منظورش از اين كار مسخره چيه و ازش خواستم اونا رو بيرون بندازه، اما اون با خجالت آروم خنديد و سرخ شد، تا حالا نديده بودم كسي خجالت بكشه و سرخ بشه و اين كار به نظرم خيلي ناخوشايند و احمقانه اومد. گفت خيلي زود خودم علت اين كار و مي‌فهمم. اون درست گفته بود. با وجود گرسنگي سيب نيمه خورده رو زمين انداختم و خودم و با شاخ و برگا پوشوندم. بعدش با عصبانيت بهش گفتم خودشو با برگاي بيشتري بپوشونه. اونم اين كارو كرد، بعد از اين با هم به جايي رفتيم كه حيوونا همديگه رو تيكه پاره كرده بودن و يه مقدار پوست جمع كرديم . ازش خواستم يه جوري اونا رو وصله پينه كنه و ازشون چن لباس واسه مراسماي رسمي بسازه.

اون همراه خوبيه و مي دونم اگه نبود، خيلي تنها و افسرده مي شدم، مخصوصاً حالا كه هرچي داشتم و از دست دادم. اون مي گه بهمون دستور داده شده كه بايد از اين به بعد واسه زنده موندن كار كنيم. مي تونه مفيد و به در بخور باشه. منم رو كارا نظارت مي‌كنم.!

 

حوا:

وقتي به گذشته نگاه مي‌كنم، اون باغ برام مثل يه رويا مي‌مونه. اونجا به شكل سحرآميزي زيبا بود و حالا از دست رفته و من ديگه نمي تونم ببينمش. باغ از دست رفته، اما من آدمو پيدا كردمو راضيم. تاحدي كه مي تونه منو دوست داره، منم با همه ي توان و احساسم دوسش دارم، نمي دونم چرا و اهميتي به اين ندونستن نمي دم. واسه همين فكر مي كنم اينجور دوست داشتن نتيجه ي عقل و منطق نيست، بخاطر هوشش نيست كه دوسش دارم، چون اصلاً هوش چنداني نداره. نمي شه به اين خاطر هم سرزنشش كرد. به خاطر بخشنده گي و رفتار ملاحظه كار و لطافتش نيست كه دوسش دارم، اتفاقاً تو اين چيزا خيلي هم مشكل داره اما همين طوريش هم خوبه و روز به روز داره بهترم ميشه. بخاطر سخت كوشي و مهارتش نيست كه دوسش دارم مي دونم اين ويژگي تو وجودشه. به خاطر دانشش نيست كه دوسش دارم  هرچي كه مي دونه رو خودش ياد گرفته. بخاطر مردونگي و شجاعتش نيست كه دوسش دارم، نه! اون منو لو داد، اما به خاطر اين كار سرزنشش نمي كنم، به گمونم به خاطر مرد بودنشه! خوب پس چرا دوسش دارم؟ شايد فقط به خاطر اين كه يه مرده! آره من اونو دوست دارم فقط چون مرده و مال منه! من الان يه دختر جوونم و اولين كسي هستم كه عشقو تجربه مي‌كنه، شايد يه روزي معلوم بشه كه به خاطر بي تجربه‌گي و جووني اشتباه كردم و درست عشق و نفهميدم.

 

آدم:

يكسال بعد:

اسمش و قابيل گذاشتيم. وقتي واسه شكار از خونه بيرون رفته بودم، حوا اونو تو كنده ي يه درخت سه چهار كيلومتر دورتر از خونه مون پيدا كرده. از خيلي جهات شبيه ماست و ممكنه يكي از وابستگانمون باشه. تفاوت دراندازه ما رو به اين نتيجه مي رسونه كه اون يه حيوون جديد و متفاوته شايد يه ماهيه! اما وقتي اونو تو آب انداختم، تو آب فرو رفت و همون موقع حوا شيرجه زد تو آب و اونو از آب بيرون آورد. من هنوز فكر مي كنم اون يه ماهيه  اما حوا نسبت به اين موضوع بي تفاوته و نمي ذاره آزمايشش كنم.

انگاري اومدن اين موجود تازه، به كلي اخلاقشو تغيير داده و اونو در مورد آزمايش و تجربه بي علاقه كرده. بيشتر از همه ي موجوداي ديگه بهش علاقه داره اما نمي تونه علت علاقه شو توضيح بده. فكر كنم عقلشوازدست داده...

بعضي شبا ماهيه هي صداهاي عجيبي از خودش در مياره يا از صورتش قطره هاي آب پايين مياد و حوا با دستش به پشت ماهيه ميزنه و از خودش صداهاي لطيف در مياره تا آروم بشه.

 

 حوا:

زماني كه يه هفته از خونه دور بود، قابيل كوچولو به دنيا اومد. خيلي تعجب كرده بودم، نمي دونستم داره چه اتفاقي مي افته. اما همون طوري كه آدم هميشه مي‌گه: همه چيزا غير منتظره ست كه اتفاق مي اوفته.

اولش نمي دونستم چيه. ولي تمام اعضاي بدنش مثل ما بود در هر حال خيلي زود بهش علاقه‌مند شدم اين علاقه روز به روز بيشتر شد و شكل گرمتري به خودش گرفت و به عاطفه و بعدش به عشق و بعد از اون به پرستش تبديل شد. جونم براش در مي رفت و همش آرزو مي كردم آدم زود برگرده و شادي بزرگمو باهاش تقسيم كنم.

آدم اومد ولي باورش نمي شد كه اون يه بچس، آدم انسان عزيز و دوست داشتنيه! اما در درجه ي اول يه دانشمنده بعد يه مرد.

 

آدم:

يكشنبه:

حوا يكشنبه ها كار نمي كنه، خسته و كوفته يه جايي دراز مي كشه و دوست داره با اون ماهي بازي كنه و ماهيه ميخنده من تا حالا نديده بودم كه يه ماهي بخنده اين باعث مي شه يه كم شك كنم ...  خودم هم از يكشنبه خوشم اومده.

 

حوا:

سه شنبه:

فكر مي كرد اونو تو جنگل پيدا كردم، منم از اين موضوع خوشحال بودم و مي ذاشتم همينطور فكر كنه، چون اين موضوع باعث مي شد هر چند وقت يه بار واسه شكار يكي ديگه شبيه اون بره جنگل . هيچ كس نمي دونه چه آرامشي بهم دست مي داد وقتي جواهر قيمتيمو بغل مي كردم و مي بوسيدمش و از شوق به گريه مي افتادم اون كوچولوي بيچاره هم انگار مي فهميد اتفاق خوبي افتاده و دست و پا مي زد و مي خنديد.

 

آدم:

يك ماه بعد:

يه ماهه كه واسه شكار و ماهيگيري از خونه دورم.

تو اين مدت خرسه ياد گرفته رو پاهاي عقبش راه بره و بابا و ماما بگه. مطمئنا اين يه نمونه ي جديده. ممكنه اين شباهت اتفاقي باشه حتما بايد يكي ديگه از اين خرسا جايي باشه و اين يكي اگه يه دوست و همراه از جنس خودش داشته باشه خطر كمتري داره. حتما اين كار و انجام مي دم اما قبلش بايد به اين يكي يه پوزه بند ببندم.

 

حوا:

سه شنبه:

اولش نمي تونستم بفهمم واسه چي ساخته شدم. اما الان فكر مي كنم واسه اين خلق شدم كه رازهاي اين جهان عجيب و كشف كنم و شاد باشم و از كسي كه تمام اين چيزا رو بهمون داده تشكر كنم.

 

آدم:

سه ماه بعد:

شكار خيلي سخت و خسته كننده اي بود اما به هيچ نتيجه اي نرسيدم. تو همين اوضاع احوال حوا بدون اين كه حتی از در خونه بيرون بره يكي دگه از اون موجوداتو پيدا كرد! از بس خوش شانسه! مي دونم اگه صد سالم تموم جنگلو بگردم نمي تونم يكي از اونا رو پيدا كنم.

 

آدم:

روز بعد:

اين جديده رو با اون اولي مقايسه كردمو ديدم كاملاً‌ معلومه از يه جنسن. مي خواستم يكيشونو واسه كلكسيونم خشك كنم اما معلوم نيست به چه دليلي حوا با اين كار مخالفه. واسه همين از خير اين كار گذشتم، بزرگه اهلي تر از گذشته شده و مي تونه مثل يه طوطي بخنده و حرف بزنه مطمئنم اين كار و بخاطر زياد گشتن با طوطي ها ياد گرفته. كوچيكه درست به زشتيه اولاي بزرگه ست. رنگ و روش مثل اونه و سرش همونظوري بيموئه. حوا هابيل صداش مي كنه.

 

حوا:

سال ششم:

هابيل و قابيل ياد گرفتن و شروع كردن. الان قابيل مي تونه مثل من اعداد و جمع كنه. يه كمي هم تفريق ياد گرفته. هابيل تو يادگيري به سرعت برادش نيست اما سمج و پيگيره و اين مي تونه كنديش و جبران كنه.

 

آدم:

سال دهم:

اونا پسرن! اينو خيلي وقت پيش فهميديم. اومدنشون با اون اندازه ي كوچيك و شكل نابالغ باعث گيج شدن ما شده بود، چون به اين موضوع عادت نداشتيم. الان چند تا دختر هم داريم. هابيل پسر خوبيه اما بهتر بود قابيل همون طور خرس مي موند!

 

حوا:

سال دوازدهم:

الان نه تا بچه داريم هابيل و قابيل بچه هاي خوبي هستن و از خواهرا و برادراشون به خوبي مراقبت مي كنن. چهار تاي اول كه از بقيه بزرگترن هر جا دلشون مي خواد ميرن و مي گردن. چند روز پيش هابيل يه شبدر چهار پر پيدا كرد. همه مون هيجان زده شده بوديم. آدم نمي تونست چيزي رو كه مي ديد باور كنه، اين غير ممكن بود اما واقعيت داشت! آدم گفت ممكنه باز از اينا وجود داشته باشه. واسه همين صبح فرداش شروع كرديم به گشتن. بچه ها با علاقه دويدن به طرف دشت، هابيل و قابيل جلو و گلاديس و ادويناي كوچولو پشت سرشون ...

 

آدم:

سال دوازدهم:

بعداز اين همه سال، فهميدم كه اون اوايل در مورد حوا اشتباه مي كردم، زندگي كردن بيرون از بهشت، اما با اون، خيلي بهتر از زندگي كردن تو بهشت ، اما بدون اونه! اولش فكر مي كردم خيلي حرف مي زنه، اما الان اگه اون صدا ساكت بشه و از زندگيم بره حسابي غمگين مي شم. چقدر شيرين بود اندوهي كه ما رو به هم نزديک كرد و پاكي قلب و لطافت روح حوا رو به من نشون داد.

 

حوا:

سال بيستم:

يه شبانه روزه كه خوابيده. اون روز صبح اونو تو محرابش درحالي پيدا كرديم كه سرو صورتش پر خون بود. گفت كه برادر بزرگترش اونو زده. بعد ديگه هيچي نگفت و خوابيد. اونو تو بسترش خوابونديم و خون رو شستيم و خوشحال بوديم كه زخمش عميق نيست و درد ندارده. چون اگه درد داشت نمي تونست اينقدر راحت بخوابه.

آدم اومد.

خب چي شد؟

آدم جواب داد: هنوز خوابه.

به اندازه‌ي كافي خوابيده، بايد به كاراي باغش برسه، بيدارش كن!

سعي كردم اما نشد.

پس معلومه خيلي خسته س، بذار بخوابه.

فكر كنم بخاطر زخمشه كه اينقدر خوابش طولاني شده.

گفتم: شايد! پس بذاريم بخوابه، حتما خواب خوبش مي‌كنه.

صبح زود بود كه پيداش كرديم. تمام روز رو آروم به پشت خوابيده بود و حركت نمي كرد. اين نشون مي داد بيچاره جقدر خسته‌س. اون فرزند دوم ماست، هابيل ما! خيلي مهربونه و سخت كار مي‌كنه، با طلوع آفتاب بيدار مي شه و تا شب مشغول كاره. حالا خيلي خسته شده بايد بهش بگم ديگه كمتر به خودش فشار بياره. اون هميشه به حرفم گوش مي كنه و هركاري ازش بخوام انجام مي‌ده.

همان شب تمام روز رو خوابيد. منم همش نزديكش بودم. براش غذا درست مي كردم و غذا رو گرم نگه مي داشتم تا بيدار بشه و اونو بخوره به چهره‌ي زيباش نگاه مي كردم و به خاطر اون خواب آروم خدا رو شكر مي كردم. و اون هنوز خواب بود، با چشماي باز! چيز عجيبي كه باعث شد اولش فكر كنم بيداره. اما اينطور نبود چون من حرف مي زدم ولي اون جواب نمي داد. هميشه وقتي حرف مي زنم جوابم رو مي ده. قابيل اخلاق عجيبي داره و با من حرف نمي‌زنه. تمام شب رو كنارش نشستم تا اگه بيدار شد و گرسنه‌ش بود بهش غذا بدم. صورتش خيلي سفيد بود، مثل زمان نوزاديش... شيرين و دوست داشتني! چهره‌ش منو به عمق سالهاي دور برد و تو روياها غرق شدم و ساعتها اشك ريختم، يه دفه به خودم اومدم و فكر كردم تكون خورد، گونه شو بوسيدم تا بيدارش كنم، اما بيدار نشد. گونه‌ش سرد بود. اونو با لحافاي پشمي پوشونده بودم، اما هنوز سرد بود. لحافاي بيشتري اوردم. آدم اومد و گفت اون هنوز گرم نشده، نمي‌فهمم چرا!!!!

نمي تونيم بيدارش كنيم. تو بغلم مي گيرمش و از ميون پرده اشكام چشماشو نگاه مي‌كنم، التماس مي كنم فقط يه كلمه حرف بزنه، اما اون جواب نمي ده. آيا اين همون خواب طولانيه؟ آيا اين مرگه؟ يعني اون ديگه هيچ وقت بيدار نمي‌شه ...؟!

 

چهل سال بعد:

اين دعا و آرزوي منه، كه با هم از اين دنيا بريم، آرزويي كه هيچ وقت از بين نمي‌ره و تا هميشه تو قلب هرزني كه همسرشو دوست داره باقي مي‌مونه. آرزويي كه تا ابد به اسم منه. به اسم حوا!

اما اگه بايد يكي از ما زودتر بره، دعا مي كنم كه اون من باشم. چون اون قدرتمنده و من ضعيف. وجود من براي اون به اندازه‌ي وجود اون براي من ضروري نيست. زندگي بدون اون ديگه معني نداره و نمي شه تحملش كرد. اين دعا هم تا نسل من باقيه جاودانيه و از زبون تموم اونا كه همسرشون رو دوست دارن تكرار مي شه. من اولين همسر دنيام و تا آخرين همسر دنيا دوباره تكرار مي‌شه.

 

پس از حوا

آدم:

هرجا كه او بود، بهشت بود!

 

 

 

 

                                                                                         پايان...

نويسنده: مارك تواين