تبليغاتX
این خانه سیاه است - خاطرات سربازی

 

جونم به شما بگه اولین روزی که رفتم سربازی، جلو در  پادگان جناب سرهنگ ساعی رو دیدم، جناب سرهنگ یه نگاهی به قد و بالای ما کردن و گفتن: هی پسر، تو پایه یک داری؟  گفتم بله جناب سرهنگ!

[قبل از ایشون هم چند نفر دیگه اینو بهم گفته بودن، نمی دونم داشتن پایه یک از کجام معلومه!]

امر کردن نرم تو، گفتن برو اون VOLVO رو از گاراژ بردار بیا اینجا بگم چیکار کنی؟

خلاصه یه نامه داد رفتم ماشینه رو تحویل گرفتم، اونم چه ماشینی، یه VOLVO FH 12 صفر تیتیش، خلاصه یه عروسک مامان.

با دیدن رخش برق از کلم پرید.

با رخشه برگشتیم پیش جناب سرهنگ.

فرمودند: این یه ماموریت محرمانه ست، میری بندر سه تا موتور جت هست بار میزنی میاری، فقط عجله کن که لنگ این سه تا موتور موندیم.

بعدش پرسیدن چند روزه میری، بر می گردی؟

گفتم: سه روزه قربان.

همونجا برگ ماموریتو نوشتن.

ما هم پریدیم پشت عروسک و گازشو گرفتیم و دِ برو که رفتیم.

آقا ما یه روزه رسیدیم بندر و دادیم رخشو بار زدن.

همون روزم برگشتم که بیام پادگان.

تازه از بندر داشتم خارج می شدم که هر کاری کردم رخشه  نرفت تو دنده، به هر جون کندنی بود ماشینو نگر داشتم.

اومدم پایین ببینم چه خبره، دیدم ای داد بیداد موتور ماشین نیست، موتور انداختم.

مونده بودم چیکار کنم چیکار نکنم که یه فکری خورد تو سرم.

از اون دور و بر یه مکانیکی پیدا کردم و جرثقیل دستی شو قرض گرفتم.

اومدم یکی از این موتورای جتو پیاده کردم و با هر جون کندنی بود روی ماشین سوارش کردم.

آقا چشتون روز بد نبینه 2 ساعته از بندر اومدم رسیدم پادگان.

سرهنگ که منو دید داد زد: تو چرا هنوز نرفتی پسر؟

مگه نگفتم باید زود بری و زود برگردی؟

گفتم: من الان از بندر میام جناب.

دیگه حرفی نزد.

یه نگاهی به بار کرد، گفت: آفرین پسر، خوب اومدی، ولی چرا این موتورا دو تاس؟

گفتم: آها، نکته انحرافی اینجاس، کاپوتو بزن بالا جناب سرهنگ.

همین که کاپوتو زد بالا و موتور سومو دید کم مونده بود از تعجب شاخ در بیاره.

در اورد همونجا یه ماه مرخصی تشویقی برام نوشت.

اینجوری شد که نرفته برگشتیم خونه!

 

پاورقی 1 : سرهنگ مهدی ساعی!!

پاورقی 2 : سرباز پایه یک دار!

پاورقی 3 : عروسک مامان، اونم تو ارتش!

پاورقی 4 : سه تا موتور جت!

پاورقی 5 : سه تا موتور جت تو یه تریلی!

پاورقی 6 : موتور جت به جای موتور ماشین!

پاورقی اصلی : معلم سربازی رفته!!!

 نکته : همه این ماجرا رو جناب سرهنگ ساعی [!!!] تعریف کردن ما هم نوشتیم، اصل ماجرا مال یه نفره به نام سلطان چاخان.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/12/11ساعت 1:27 توسط آردم |


مسلم آردم
سن 27 سال
لیسانس ریاضی
شغل دبیر

استفاده از مطالب این
وبلاگ بـدون درج منبـع
مجاز می باشد
کپـی رایـت مال فـقیــر
بیچاره هاست


HOME
E-Mail
Night Skin


LinkDump

احمدی نژاد به روایت طنز
داستان رویت دختر 100% ايده‌ال در صبح‌گاه بهاري
توصیه های مدیر سایتهای پارسیک و بلاگفا برای وبلاگها
خاطرات جالب آدم و حوا
ادبیات فولکلوریک آذربایجان
به بهانه انتخابات
مصاحبه با فرزند پروفسور حسابی
بیضی و دایره
با کراوات به دیدار خدا رفتم و شد"شعر"
عجب صبری خدا دارد "شعر"
پيوندهاي روزانه


Archives & Latest Posts

88/06/01 - 88/06/31

88/04/01 - 88/04/31
88/03/01 - 88/03/31
88/01/01 - 88/01/31
87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/06/01 - 87/06/31
87/05/01 - 87/05/31
87/04/01 - 87/04/31
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
86/12/01 - 86/12/29
86/10/01 - 86/10/30
86/07/01 - 86/07/30

********
Links

نقطه صفر"عزیزترین دوستم"
نگاهی دیگر"دوست عزیزم"
بعد از ظهر سگی
تاتوره خانم
نرگس وفادار
خلیل جوادی طنز نویس
خانم مدیر من "ملک محمد"
وکیل مدافع شیطان
حرف های پا منقلی
پاتوغ خانا
"مرا می شنوی"ملیکا
یادداشتهای یک وبلاگر
توسکا
"آموزگار" اصغر آمالی




JavaScript Codes