جونم به شما بگه اولین روزی که رفتم سربازی، جلو در پادگان جناب سرهنگ ساعی رو دیدم، جناب سرهنگ یه نگاهی به قد و بالای ما کردن و گفتن: هی پسر، تو پایه یک داری؟ گفتم بله جناب سرهنگ! [قبل از ایشون هم چند نفر دیگه اینو بهم گفته بودن، نمی دونم داشتن پایه یک از کجام معلومه!] امر کردن نرم تو، گفتن برو اون VOLVO رو از گاراژ بردار بیا اینجا بگم چیکار کنی؟ خلاصه یه نامه داد رفتم ماشینه رو تحویل گرفتم، اونم چه ماشینی، یه VOLVO FH 12 صفر تیتیش، خلاصه یه عروسک مامان. با دیدن رخش برق از کلم پرید. با رخشه برگشتیم پیش جناب سرهنگ. فرمودند: این یه ماموریت محرمانه ست، میری بندر سه تا موتور جت هست بار میزنی میاری، فقط عجله کن که لنگ این سه تا موتور موندیم. بعدش پرسیدن چند روزه میری، بر می گردی؟ گفتم: سه روزه قربان. همونجا برگ ماموریتو نوشتن. ما هم پریدیم پشت عروسک و گازشو گرفتیم و دِ برو که رفتیم. آقا ما یه روزه رسیدیم بندر و دادیم رخشو بار زدن. همون روزم برگشتم که بیام پادگان. تازه از بندر داشتم خارج می شدم که هر کاری کردم رخشه نرفت تو دنده، به هر جون کندنی بود ماشینو نگر داشتم. اومدم پایین ببینم چه خبره، دیدم ای داد بیداد موتور ماشین نیست، موتور انداختم. مونده بودم چیکار کنم چیکار نکنم که یه فکری خورد تو سرم. از اون دور و بر یه مکانیکی پیدا کردم و جرثقیل دستی شو قرض گرفتم. اومدم یکی از این موتورای جتو پیاده کردم و با هر جون کندنی بود روی ماشین سوارش کردم. آقا چشتون روز بد نبینه 2 ساعته از بندر اومدم رسیدم پادگان. سرهنگ که منو دید داد زد: تو چرا هنوز نرفتی پسر؟ مگه نگفتم باید زود بری و زود برگردی؟ گفتم: من الان از بندر میام جناب. دیگه حرفی نزد. یه نگاهی به بار کرد، گفت: آفرین پسر، خوب اومدی، ولی چرا این موتورا دو تاس؟ گفتم: آها، نکته انحرافی اینجاس، کاپوتو بزن بالا جناب سرهنگ. همین که کاپوتو زد بالا و موتور سومو دید کم مونده بود از تعجب شاخ در بیاره. در اورد همونجا یه ماه مرخصی تشویقی برام نوشت. اینجوری شد که نرفته برگشتیم خونه! پاورقی 1 : سرهنگ مهدی ساعی!! پاورقی 2 : سرباز پایه یک دار! پاورقی 3 : عروسک مامان، اونم تو ارتش! پاورقی 4 : سه تا موتور جت! پاورقی 5 : سه تا موتور جت تو یه تریلی! پاورقی 6 : موتور جت به جای موتور ماشین! پاورقی اصلی : معلم سربازی رفته!!!
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/12/11ساعت 1:27 توسط آردم |