با يكي از دوستهايم رفته بوديم قبرستان، تصميم گرفتيم برويم ديدن مادربزرگم (چند ساليه مرده، روحش شاد)، خلاصه يك فاتحه اي نثارش كرديم و بعد از آن داشتيم بين قبرها قدم مي زديم و سنگ قبرها را نگاه مي كرديم، روي يكي از سنگ قبرها يك شعر خيلي قشنگ بود، ايستاديم شعرش را خوانديم، من كه خودكار و كاغذ همراهم بود، شعر را يادداشت كردم. در همين حال دو تا دختر از كنارمان رد مي شدند، وقتي كاغذ و خودكار را دستم ديدند، شنيدم يكي به ديگري گفت: «این قبر مال كيه كه اينا مي خوان ازش امضا بگيرن!» رويم را برگرداندم طرف دوستم ببينم او هم شنيده يا نه، او هم برگشت طرف من، هر دو همزمان زديم زير خنده. همه سر قبر مرده هايشان ناراحت بودند و ما داشتيم مي خنديديم، وقتي ديديم مردم پاورقي : تا حالا اينقد تو قبرستون نخنديده بودم، خيلي خوش گذشت جاتون خالي!
چپ چپ نگاهمان مي كنند، فورا در رفتيم!
+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/03/20ساعت 18:49 توسط آردم |