آيا مي دانيد در دنيا چقدر آدم خوشبخت و راضي وجود دارد و اين ها چه خيل عظيمي را تشكيل ميدهند؟ به خود زندگي نگاه كنيد: وقاحت و پررويي آدم هاي قوي يك طرف و ناداني و حماقت آدم هاي ضعيف هم طرف ديگه ست. دور و بر ما را فقر، فلاكت، بدبختي،فساد، دروغ، فريب، خيانت و ديگه چي بگم ... فرا گرفته و با اين همه آرامش و نظم بر تمام خانه ها و كوچه ها و خيابان ها سايه افكنده است. از ميان جمعيت ميليوني يك شهر كسي پيدا نمي شود كه به وضع موجود راضي نشده باشد. با خيل عظيمي از مردمي طرف هستيم كه هر روز سر كار مي روند، به خانه مي آيند، غذا مي خورند، مي خوابند، بيدار مي شوند، ازدواج اما دور و بر ما كساني كه رنج مي برند كم نيستند، اما نه آن ها را مي بينيم و نه صدايشان را مي شنويم و نه تلاشي براي ديدنشان مي كنيم، فقط مي دانيم وجود دارند. ظاهرا آدم هاي خوشبخت به اين دليل از زندگي خود احساس رضايت مي كنند كه آدم هاي بدبخت در سكوت رنج هاي خود را تحمل مي كنند و اگر اين سكوت نبود خوشبختي هم امكان پذير نبود. بايد پشت سر هر آدم خوشبخت كسي را گماشت كه مدام به او بگوید هر چقدر هم خوشبخت باشي روزي زندگي چنگال شومش را بهت نشان ميدهد و بالاخره بدبختي (در ساده ترين شكل اون بيماري و پيري و در اشكال پيشرفته فقر و فلاكت) بهت غلبه پيدا مي كند و هيچ كس هم باخبر نخواهد شد. وقتي به اين چيزها فكر مي كنم زندگي در شهر و در ميان آدم ها تحمل ناپذير مي شود. نظم و آرامش و سكوتي كه بر كوچه ها و خيابان ها سايه افكنده دارد خفه ام مي كند. الان ديگر براي من چيزي غم انگيزتر از ديدن افراد خوشبخت نيست! پاورقي : بدبختي اينجاس احساس مي كنم خودمم از زندگيم راضي ام.
مي كنند، بچه دار مي شوند، پير مي شوند، مي ميرند، مرده هاي خود را دفن مي كنند و در روزمرگي زندگي غرق مي شوند؛ با اين همه همچنان خود را خوشبخت مي پندارند!
+ نوشته شده در یکشنبه 1388/06/29ساعت 18:34 توسط آردم |